کتاب خیابان بوتیک های خاموش

گمشده، که در عنوان این رمان از پاتریک مودیانو به چشم می خورد، در واقع کارآگاهی است که شخصیت اصلی این داستان می باشد. گای رولاند، مبتلا به فراموشی است و از زندگی اش، قبل از شروع کار به عنوان یک بازپرس خصوصی، تقریبا هیچ خاطره ای در ذهن ندارد؛ حتی نام و ملیتش هم بر او پوشیده است. اما حالا، پس از صرف زمانی طولانی در حل و فصل کردن مشکلات دیگران، گای تصمیم می گیرد تا گره های زندگی خود را بگشاید.

خیابان بوتیک های خاموش رمان ششم پاتریک مودیانو رمان نویس فرانسوی است که به خاطر آن جایزه ی Goncourt را در سال۱۹۸۷دریافت کرد. داستان خیابان بوتیک های خاموش در مورد یک کارآگاه خصوصی است که دچار فراموشی شده و هویت خود حتی نام و ملیتش را فراموش کرده است اما بعد از سال ها کمک به دیگران تصمیم می‌گیرد این بار به هویت واقعی خویش بازگردد. لحظاتی که رونالد حافظه‌ی خویش را از دست داده است در دوران حمله‌ی نازی‌ها به فرانسه بوده است.
در دورانی که همه کارهایی انجام می دهند که به نحوی سعی در فراموش کردن آن دارند قهرمان ما به صورت تصادفی حافظه خود را کاملا از دست داده است. نویسنده در داستان خیابان بوتیک های خاموش از عناصر نمادین قدرت‌مندی بهره گرفته. اکنون که قهرمان داستان به دنبال جمع کردن قطعه هاست به موضوعات جالبی برمی خورد که هر یک او را به سمت قطعه‌ای دیگر از این پازل می‌کشاند. اگر چه از یک نظر  هنوز هم هیچ یک از قطعات پازل به هم نمی خورند اما رونالد قانع شده است که به احتمال زیاد در گذشته‌ی فراموش شده‌ی خود یک مهاجر روس بوده است. در حالیکه کارآگاهان دیگر به دنبال جمع آوری شواهد هستند رولاند به دنبال جمع آوری لحظات و خاطره‌هاست.
تقریبا هر کسی که بازجویی می شود داستانی برای گفتن دارد. رولاند از هر طرف تکه‌ای جمع آوری می‌کند و سعی می کند همه‌ی این تکه‌های ناجور را در کنار هم بچیند تا خود گمشده‌ی خویش را باز یابد. در این حال لحظاتی از گذشته را هم به یاد می‌آورد اما هنوز هم مطمئن نیست که این خاطرات قابل اعتمادند یا فقط نتیجه ی برافروخته شدن خیال پردازی‌های اوست. رولاند کاملا آماده است که به سرعت نقشی که دیگران برایش تعریف می‌کنند را بازی کند انگار او چیزی بیشتر از حافظه خود را از دست داده است، رولاند خویشتن خویش را از دست داده است.
در نهایت راوی نتیجه گیری می‌کند، شخصیتی که رولاند به دنبال اوست هرگز پیدا نخواهد شد. هویت او همچون ماسه‌هایی که در مسیر ردپای ما چسبیده‌اند زودگذر و ناپایدار خواهد بود.


به گفته ی بسیاری ، خیابان بوتیک های خاموش، معروف ترین اثر پاتریک مودیانو ست. مودیانو در 1945 به دنیا آمده است اما در آثارش  فرانسه ی تحت اشغال نازی ها، روایت میشود. او تقریبا تمام جایزه های ادبی فرانسه را به خود اختصاص داده است از جمله جایزه ادبی گنکور برای خیابان بوتیک های خاموش.پیش تر ها در معرفی " و شام بود و صبح بود " هاینریش بل نوشتم: اگر آثار یک نویسنده را پیگیری کنید به ویژگی مشترکی در همه ی آنها خواهید رسید.این ویژگی مشترک در آثار مودیانو جست و جوی هویت است.قهرمانان( و یا ضد قهرمانان) آثار مودیانو در پی یافتن هویت خود هستند. و این امر در مورد قهرمان خیابان بوتیک های خاموش هم صادق است. در این کتاب مردی که حتا به درستی نام واقعی خویش را نمی داند و دچار فقدان حافظه شده است به جست و جوی هویت خویش می پردازد. او به تدریج سرنخ هایی درباره ی گذشته فراموش شده ی خود به دست می آورد و تلاش میکند تا آنچه در گذشته رخ داده را در ذهن خود  بیابد. و البته پاریس، خیابان ها ، محله ها و کافه  هایش در  آثار مودیانو نقش بسزایی را ایفا میکنند.



شکل روایی مودیانو در این کتاب ، خاص خودش است.نوعی از روایت که شما در هیچ کتاب دیگری نخواهید یافت. در این رمان چهل و هفت فصلی گاه خواننده با فصل هایی روبرو میشود که تنها دربرگیرنده ی یک خط هستند.خطی که بازگوکننده ی یک آدرس در پاریس است.در طول داستان ، مردی که به دنبال هویت فراموش شده ی خود، میگردد، با افراد بسیاری ملاقات میکند و با به دست آوردن عکس، نام یک فرد، کتاب ... از سوی هر یک از این افراد به بازیابی هویت خویش میپردازد.او به تدریج به نام واقعی خود پی میبرد و کم کم خاطراتی از گذشته در ذهنش زنده میشود.خاطراتی که شما به عنوان خواننده مشتاق دانستن شان میشوید. و در نقطه ی اوج داستان با تعریف بخشی از این خاطرات شما را گیج و گنگ و انگشت به دهان باقی میگذارد.


از پشت جلد :


پاتریک مودیانو یکی از بهترین و خلاق ترین نویسندگان زنده ی فرانسه است که بی شک تاثیر بسزایی بر نویسندگان جوان گذاشته است. (جی ام جی لوکلزیو، برنده ی نوبل ادبی 2008)


داستانی از جست و جوی حقیقت و گذشته ی کارآگاهی حافظه باخته که همانند همه ی شخصیت های ضد قهرمان داستان های مودیانو، سهمی از گذشته دارد که به بویی از امروز آغشته است.



اصغر نوری در مقاله ای می نویسد: نثر مودیانو، مهم ترین قوت کار نویسندگی اوست.او به کمک این نثر، مخاطب را از همان صفحه ی اول با پرسه زدن های شخصیت داستان همراه می کند.مخاطب بنا به عادت ، انتظار دارد در پیچ یکی از این خیابان ها که راوی بی وقفه ازشان میگذرد یا توی یکی از این کافه ها و رستوران هایی که او درشان توقف میکند، اتفاقی بیفتد یا حادثه ای از گذشته بازگو شود؛ اما این انتظار تا صفحه ی آخر کتاب برآورده نمی شود.تمام پرسه زدن های راوی ، تمام مکان هایی که با جزئیات توصیف می شوند، فقط طعمی از گذشته را بر زبان مان می آورند، طعمی از گذشته که به بویی از امروز آغشته است.در صفحه ی آخر تمام رمان های مودیانو متوجه می شویم که تمام رمان همان پرسه زدن ها بوده است؛ مهم رفتن بوده نه رسیدن به چیزی.مودیانو جزو معدود نویسندگان دنیاست که بلد است با داستان هایی از این دست، مخاطب ش را تا آخر کتاب با خود بکشاند و طعم لذتی را به او بچشاند که کم تر جایی می تواند آن را تجربه کند: لذت خواندن.


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محسن فرهمند

کتاب ماتیلدا


ماتیلدا، دختری مهربان و استثنایی است، اما والدینش او را فقط مایه ی رنجش خود می پندارند. او انتظار دارد تا مدرسه شرایط متفاوتی نسبت به خانه داشته باشد اما مدیر مدرسه، خانم ترانچبول، زنی ترسناک است که اصلا دل خوشی از بچه ها ندارد. زمانی که ماتیلدا توسط خانم ترانچبول مورد حمله قرار می گیرد، به شکلی ناگهانی و اتفاقی متوجه وجود قدرتی عجیب در خود می شود. فقط یک ابرقهرمان نابغه می تواند جلوی خانم ترانچبول ایستاده و حق همه ی بچه ها را از او بگیرد و به نظر می رسد که ماتیلدا دقیقا همان ابرقهرمان است. ماتیلدا همیشه بهترین راه حل را برای مشکلاتش انتخاب می کند اما این داستان جذاب و گیرا به هیچ وجه قابل پیش بینی نیست. رولد دال در این کتاب، علاوه بر پیش بردن خلاقانه ی داستان، عواطف انسانی را به باورپذیرترین شکل ممکن به تصویر کشیده است. مخاطب با ماتیلدا همزادپنداری می کند، چرا که او دارای احساسات واقعی و ملموس است.


ماتیلدا دختری تیز هوش و استثنایی است. اما خانواده‌اش اورا مایه‌ی دردسر می‌دانند.او در کودکی خواندن و نوشتن و حساب کردن را پیش خود یاد می‌گیرد. در مدرسه ، معلمش متوجه تیز هوشی او می‌شود و موضوع را با مدیر خشن و سخت‌گیر مدرسه و پدر و مادر ماتیلدا در میان می‌گذارد ، ولی با بی‌اعتنایی آن‌ها روبه رو می‌شود.
یکی از روزها که ماتیلدا مورد خشم و حمله‌ی خانم مدیر بدجنس قرارمی‌گیرد، یک دفعه متوجه می‌شود که نیرویی جادویی و باور نکردنی دارد. پس به فکر می‌افتد که از مدیر بد اخلاقش انتقام بگیرد.

ماتیلدا کودک نابغه‌ای است که پدر و مادرش او را بی‌شعور خطاب می‌کنند. کتاب صوتی «ماتیلدا» (Matilda)ُ نوشته رولد دال (1990-1916) است. رولد دال جاسوس جنگ، خلبان جنگنده، تاریخ‌نگار تاریخچه صنعت شکلات و داروساز، نویسنده و خبرنگار بریتانیایی است. حتی اگر رولد دال را نشناسید حتما نام آثار او را شنیده‌اید، «چارلی و کارخانه شکلات‌سازی»، «آقای فاکس شگفت‌انگیز»، «چیتی چیتی بنگ بنگ» و «جادوگرها» تعدادی از آن‌ها هستند. کتاب «ماتیلدا» به حدی معروف و دوست‌داشتنی است که تاکنون ۲۵۰ میلیون نسخه از آن در سرتاسر جهان به فروش رفته و کتاب صوتی… 


خرید کتاب ماتیلدا


خرید و معرفی کتاب خواندنی ماتیل

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محسن فرهمند

کتاب بیگانه

0


آلبر کامو در رمان «بیگانه» خود را روبروی مرگ قرار می‌دهد و سعی می‌کند مشکل مرگ را برای خودش و برای خوانندگانش حل کند. او سعی می‌کند دغدغه‌ی مرگ را و هراس آن را زایل کند. قهرمان این داستان، «بیگانه»‌ای است که گرچه درک می‌کند بیهوده زنده است ولی در عین حال به زیبایی‌های این جهان و به لذاتی که نامنتظر در هر قدم سر راه آدمی است سخت دلبسته است و با همین‌ها است که سعی می‌کند خودش را گول بزند و کردار و رفتار خود را به وسیله‌ای و به دلیلی موجه جلوه دهد. مردی است از همه چیز دیگران بیگانه. از عادات و رسوم مردم؛ از نفرت و شادی آنان و آرزوها و دل‌افسردگی‌هاشان و بالاخره مردی است که در برابر مرگ - چه آنجا که آدم می‌کشد و مرگ دیگری را شاهد است و چه آنجا که خودش محکوم به مرگ می‌شود - رفتاری غیر از رفتار آدم‌های معمولی دارد.


آلبر کامو هفتم اکتبر سال هزار و نه صد سیزده در الجزایر فرانسه به دنیا آمد. پدرش در سال ۱۹۱۴، در بحبوحه ی جنگ جهانی اول، در نبرد مارن کشته شد. آلبر به همراه مادر و برادرش با مادربزرگ مادری خانواده و یک عموی فلج در آپارتمانی دو اتاقه زندگی می کرد. کامو با وجود تنگدستی بسیار خانواده، در دانشگاه الجزیره قبول شد و با انجام یک رشته مشاغل نا متعارف، خرج تحصیل خود را تامین می کرد. اما، یکی از چندین حمله ی شدید سل، وی را مجبور به ترک تحصیل کرد.


 فقر و بیماری یی که کامو در جوانی از سر گذراند، تاثیر بسیار زیادی بر نوشته هایش گذاشت. سرانجام، کامو بعد از رها کردن تحصیل، وارد دنیای روزنامه نگاری سیاسی شد و در طول مدت فعالیتش در یک روزنامه ی مخالف سیاست استعمارگری، مطالب فراوانی هم درباره فقر مردم الجزیره نوشت. از سال ۱۹۳۵ تا ۱۹۳۸، کامو مسئول اداره ی Théâtre de l’Equipe بود؛ موسسه ای که سعی داشت تا مردم طبقه ی کارگر را مجذوب نقش آفرینی های آثار بزرگ نمایشی کند. کامو در طی جنگ جهانی دوم به پاریس رفت و بدل به یکی از نویسندگان مهم جنبش مقاومت ضد آلمان شد. ضمناً سرویراستار روزنامه ی نبرد هم بود؛ یک روزنامه ی مهم که به صورت زیرزمینی به چاپ می رسید.


 در طول دوران جنگ در پاریس بود که کامو فلسفه ی پوچ گرایی خود را شکل داد؛ یک اصل اساسی این فلسفه، تاکید کامو بر این امر بود که زندگی هیچ هدف منطقی و مثبتی ندارد. تجربه ی جنگ جهانی دوم بسیاری از دیگر روشنفکران را هم به نتیجه ای مشابه رساند. برای بسیاری کسان که جنایات مهیب حزب نازی هیتلر و کشت و کشتار کم سابقه جنگ جهانی دوم را دیده بودند، دیگر قابل پذیرش نبود که هستی انسان دارای هدف یا معنایی قابل فهم است. به تعبیر کامو، هستی صرفاً پوچ به نظر می رسید.



خرید کتاب بیگانه 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محسن فرهمند

کتاب اعتراف


به ازای هر شخص بی‌گناهی که به زندان می‌افتد، گناهکاری در بیرون میله‌ها خواهد ماند. او نمی‌تواند بفهمد که چگونه پلیس و شاکیان، مردی را اشتباهی دستگیر کردند و این موضوع برایش اهمیتی هم ندارد. او فقط نمی‌تواند باور کند که چگونه چنین شانس بزرگی آورده است. زمان می‌گذرد و او درمی‌یابد که اشتباهات گذشته پاک نمی‌شوند. او حتی ممکن است بتواند محاکمه‌ی دونته، مردی که به جای خودش دستگیر شده، را نیز تماشا کند.


 وقتی که رأی نهایی دادگاه، آن مرد بیچاره را محکوم می‌کند، شخصیت اصلی داستان نفس راحتی کشیده و به ریش پلیس و شاکیان خوشحال از موفقیتی کاذب می‌خندد و با این موضوع ‌که فردی بی‌گناه به جای او محاکمه یا حتی اعدام شود نیز هیچ مشکلی ندارد. تراویس بویت، چنین مردی است. او در سال 1998 و در شهر کوچک اسلووان، دختری دبیرستانی را ربود، به او تجاوز کرد و در آخر، دختر بیچاره را از طریق خفگی کشت. 


حالا نه سال از آن اتفاق می‌گذرد و او اخیراً به خاطر جرمی دیگر در کانزاس تحت تعقیب است. چهار روز به اعدام دونته باقی مانده و تراویس از تومور مغزی لاعلاجی رنج می‌برد. اما او برای اولین بار در زندگی فلاکت‌بارش، تصمیم گرفته است که کار درست را انجام دهد و اعتراف کند.


مانی از جان گریشام با عنوان «اعتراف» در ایران ترجمه و منتشر شد.

به گزارش خبرگزاری مهر، نشر مروارید، رمانی از جان گریشام را با عنوان «اعتراف» و با ترجمه جواد ثابت نژاد منتشر کرد.


اعتراف، داستان مردی است که بی‌گناه به زندان می‌افتد و در شرف اعدام شدن است، درحالی‌که مجرم واقعی در بیرون زندان، آزاد است. چهار روز مانده به اعدام مرد بی‌گناه، مجرم واقعی که دچار تومور مغزی لاعلاجی است، برای نخستین بار در زندگی مصیبت‌بارش، تصمیم می‌گیرد تا کاری درست انجام دهد و چون تنها او می‌تواند مرد بی‌گناه را نجات دهد، به جرم خود اعتراف می‌کند. با این حال او با این چالش روبرو می‌شود که چطور فردی مجرم می‌تواند وکلا، قضات و سیاستمداران را متقاعد کند که آن‌ها در شرف اعدام فردی بی‌گناهند.


اعتراف، داستان مردی است که بی گناه به زندان می‌افتد و در شرف اعدام شدن است، در حالی که مجرم واقعی در بیرون زندان،آزاد است. چهار روز مانده به اعدام مرد بی گناه، مجرم واقعی که دچار تومور مغزی لاعلاجی است، برای نخستین بار در زندگی مصیبت‌بارش، تصمیم می‌گیرد تا کاری درست انجام دهد و چون تنها او می‌تواند مرد بی‌گناه را نجات دهد، به جرم خود اعتراف می‌کند. با این حال چطور فردی مجرم، وکلا، قضات و سیاستمداران را متقاعد کند که آنها در شرف اعدام فردی بی‌گناهند؟


«ماهیت قانون، جذاب است و داستان جدید گریشام، صحنه آرایی کثیف این جریا ن و قدرت را با سرگرمی مناسبی برای شما ترسیم می‌نماید.»


«گریشام داستان نویسی بزرگ است که برای خواننده‌ها مانند وکیل خوبی که در برابر هیئت منصفه قرار می‌گیرد، کار می‌کند.»


«او استعدادی بزرگ برای داستان‌سرایی و چشمان دقیقی برای موضوعات پر مخاطب دارد.»




https://www.iranketab.ir/book/418-the-confession

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محسن فرهمند

کتاب پان



شکارچی و افسر سابق ارتش، ستوان توماس گلان، در کلبه ای جنگلی به همراه سگ وفادارش، آسوپ، زندگی می کند. توماس پس از دیدار با ادواردا، دختر یکی از تجار در شهری نزدیک، بسیار شیفته و عاشق می شود، اما نه او و نه ادواردا قادرند تا عشق دیگری را نسبت به خود درک کنند. گلان که تحت فشار جامعه و مردم محل زندگی ادواردا قرار گرفته، قبل از ترک آن محل، درگیر چندین و چند اتفاق تراژیک می شود. کنوت هامسون در رمان شگفت انگیز خود به نام پان، تحلیلی غزل گونه و تأثیرگذار از عشق و نقاط تاریک ذهن بشر به مخاطب خود عرضه کرده است. قدرت و استعداد کم نظیر نثر هامسون در این کتاب هویداست و خوانندگان این اثر، پس از آشنایی با شخصیت های داستان، تا مدت ها جزئیات و فراز و فرودهای زندگی آن ها را از یاد نخواهند برد.


انتشارات گل آذین کتاب پان : 

ماجرای عشق بین شکارچی که در کلبه ای در جنگل زندگی می کند و دختر یکی از خانواده های بزرگ منطقه . عشقی که آغاز می شود ولی نمی توان خوب پیش برود افرادی که یکدیگر را دوست دارند اما غرورشان نیز وجود دارد و اخلاق های ناسازگار و ....


قشنگ بود هر چند خیلی برای من ملموس و قابل درک نبود در مورد پان باید بگم اسم یک خدای یونانیه . دیگه اینکه بگم یک سیارک به اسم کنت هاموسن هست . همین قسمت های زیبایی از کتاب زندگی درونی خودتان است که منبع اندوه یا شادی است .انسان وقتی با شماست هر لحظه می تواند منتظر بدترین چیزها باشد.


در سه دهه اخیر کتاب ها و مقاله های روشنگر و سودمندی در باره ی گرایشی موسوم به « پان ترکیسم » منتشر شده است که آنها را به ترتیب زمانی چنین می توان برشمرد : افسانه ی پان تورانیسم ( نوشته ی زاره واند ، ترجمه ی محمدرضا زرگر و کاوه بیات ، تهران ، انتشارات پروین ، ۱۳۶۹ ) ، پان ترکیسم ، یک قرن در تکاپوی الحاقگری ( نوشته ی جیکوپ لاندو ، ترجمه ی حمید احمدی ، نشر نی ، ۱۳۸۲ ) ، « مقدمه ای بر پان ترکیسم » ( نوشته ی هراچ استپانیان ، در ماهنامه ی « آراکس » ۱۳۸۴ ) ، « ناسیونالیسم ترک و ریشه های تاریخی آن » ، ( نوشته ی کاوه بیات ، در ماهنامه ی « نگاه نو » ، شماره ی ۴ ، دی ۱۳۷۰ ) ، « از عثمانی گری تا تورانی گری ، خاستگاه و نقش تاریخی ناسیونالیسم ترک » ، ( نوشته ی نادر انتخابی ، در ماهنامه ی « نگاه نو » ، شماره ۱۶ ، مهر و آبان ۱۳۷۲ ) ، « پان ترکیسم » ( نوشته ی رحیم رئیس نیا ، در « دانشنامه ی جهان اسلام ( ب – پ ) ، ۱۳۷۹، ص ۴۶۶ تا ۴۷۲ ) و  پان ترکیسم و ایران  ( نوشته ی کاوه بیات ، تهران ، انتشارات پردیس دانش با همکاری شرکت نشرو پژوهش شیراز کتاب ، ۱۳۸۷) .


پان ترکیسم در همان آغاز پیدایش و ورود به عرصه ی سیاست ،کتاب پان  از سوی اندیشمندان ایرانی با واکنش های بجا و بهنگام دانشورانه ای روبه رو شد . حسن تقی زاده ، تاریخنگار و پژوهشگر برجسته ی معاصر در همان زمان در باره ی این گرایش چنین نوشت : « .. اشخاصی که از عقیده ی عجیب پان ترکیزم یا پان تورانیزم .. اطلاع دارند شاید آگاه نباشند از این که این عقیده ی عجیب و مضحک لزوم احیای شاهنشاهی چنگیز و تبرئه ی مغول از هر گونه نقائص و مبالغه در عدد و کمالات و مفاخر تاریخی قوم ترک به حد هذیان که مبنی بر انکار تمام روایات تاریخ و قلب حقایق مسلمه بود بیشتر ناشی از یک کتاب قصه مانندی بود که یک یهودی فرانسوی آن را تالیف کرده و در اوائل انقلاب مشروطیت عثمانی به ترکی ترجمه شده است … عامه ی بدبخت عثمانی و خواص کم عمق و مفاخرجوی آنها نیز با اعتماد این که آقای کاهون از بزرگان علما و فلاسفه و محققین بنام اروپا است ، در هر موردی به حرف های او استناد و استدلال و مبالغات او را که « به شهادت همه ی اروپایی ها و مخصوصا خود قاهون شهیر » جز مسلمات علمی شده بود و ضمنا با احساسات خودپسندی حضرات موافق می آمد مانند امراض وبایی انتشار گرفت و به قفقازیه و ترکستان نیز سرایت کرد … » [ ۱ ]


کتاب پان کاوه بیات ، پژوهشگر برجسته ی معاصر در کتابی که در سال ۱۳۸۷ منتشر شد [۲ ] ، ریشه های پیدایش این گرایش سیاسی را در ارتباط با انتشار کتاب هایی از دو نویسنده ی اروپایی می داند : « هون ها ، ترک ها و مغول ها » نوشته ی دوگن لئون (پاریس ، ۱۷۶۵ تا ۱۷۶۸) و « مقدمه ای بر تاریخ آسیا » ، نوشته ی لئون کاهون ، پاریس ، ۱۸۹۶ ) . این دو کتاب تاثیر گسترده ای بر روشنفکران عثمانی نهادند .[ ۲ ] به جز این دو ، نویسندگان دیگری نیز بودند که از مردمان کشورهایی بودند که قربانی سیاست توسعه طلبانه ی روسیه در اروپا بودند و انگیزه ی سیاسی ملموس تری داشتند . از آن میان می توان کنستانتین پولکوزیج برزچکی و آرمینیوس وامبری را نام برد. برزچکی یک لهستانی بود که پس از شورش ناموفق لهستان علیه روسیه به عثمانی پناهنده شد و پس از اسلام آوردن نام مصطفی جلال الدین پاشا را برگزید . او در نوشته هایش نظریه ای در باره ی یک نژاد « تور – آریایی » عنوان کرد که به زعم او از مغولان جدا بود و اروپایی به شمار می رفت . آرمینیوس وامبری ، جهانگرد و ترک شناس مجار نیز با طرح نظریه ی زبان شناختی « توران » ، اثر گسترده ای بر زبان و فرهنگ ترک های عثمانی بر جای نهاد . [ ۳ ]


بدینسان گونه ای ایدئولوژی من درآوردی پدید آمد که هدف خود را انکار ملیت و هویت ملی ترک تبارانی می دانست که در کشورهای گوناگون جهان زندگی می کردند و با هم میهنان خود ، در پیشبرد تمدن و دفاع از کشور همکاری کرده بودند . از آنجا که این اندیشه در امپراتوری عثمانی پدید آمده بود ، در همان آغاز کوشید تا جایگاه ترک تباران و ترکی زبان ایرانی نژاد در ایران – و به وِیژه آذربایجان – را به جای پایی  برای کتاب پان گسترش توسعه طلبی خود بدل سازد . این گرایش در آغاز همه ی کوشش خود را برای از سکه انداختن زبان فارسی در عثمانی و کشورهای دیگر همسایه ی ایران به کار بست ؛ چرا که سیاستمداران عثمانی می دانستند مهمترین ستون هویت ایران و ایرانی نژادان « زبان فارسی » است . [ ۴ ]


کتاب پان محمدرضا محسنی در کتاب « پان ترکیسم ، ایران و آذربایجان » که در اینجا  به معرفی کتاب پان  آن می پردازیم ، کوشیده است با یاری جستن از پژوهش های منتشرشده و یافته های خود ، ادعاهای پان ترکیست ها را در زمینه های گوناگون پاسخ دهد . از آنجا که پان ترکیست ها با صدور ادعا در باره ی « تقریبا همه چیز» ، فضای علم و تحقیق و اندیشه را آلوده کرده اند ، حقیقی در زمینه های گوناگون ادعاهای آنان را بررسی کرده است . ادعاهای تجزیه طلبانی که « پان ترک » نامیده می شوند ، به طور معمول ،  بی بهره از دانش و منطق  ، و به نحوی غم انگیز ، خنده آور و مضحک است . دامنه ی این ادعاها  از « ترکی بودن » ریشه ی همه ی زبان های جهان ، « ترک تبار » بودن  همه ی « ملت » های جهان  و چهره های برجسته ی علمی و اندیشگی جهان آغاز می شود و  کتاب پان به  ادعای ارضی در باره ی همه ی کشورها می رسد .



خرید کتاب پان 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محسن فرهمند

کتاب خدمتکار و پروفسور

شخصیت اصلی مرد در این کتاب، یک پروفسور ریاضی توانمند با مشکلی عجیب است؛ پس از وارد آمدن ضربه ای به سرش، حافظه ی کوتاه مدت او فقط برای هشتاد دقیقه خاطرات را در خود نگه می دارد. شخصیت اصلی زن رمان، خدمتکاری زیرک و باهوش و مادر یک پسر ده ساله است و به منظور مراقبت از پروفسور استخدام شده است. هر روز صبح، پروفسور و خدمتکار برای بار اول به هم معرفی می شوند و این باعث شکل گیری رابطه ی زیبایی بین این دو می شود.


 اگرچه پروفسور نمی تواند برای مدتی طولانی خاطرات را به یاد داشته باشد (مغزش مانند کاستی است که هر هشتاد دقیقه پاک می شود)، ذهنش همچنان زنده و با معادلاتی ظریف و پیچیده از گذشته دم خور است. اعداد با همان نظم گویای خود، دنیایی آرامش بخش و شعرگونه را در مقابل چشمان خدمتکار و پسر کوچکش آشکار می سازند. پروفسور، قادر به کشف ارتباط میان ساده ترین کمیت ها است [مثل سایز کفش خدمتکار و بزرگی کهکشان]و این، با وجود از بین رفتن خاطرات، باعث نزدیکی عمیق زندگی این شخصیت ها می شود. کتاب خدمتکار و پروفسور، داستانی جذاب درباره ی معنی زندگی کردن در لحظه و اکنون است و به معادلاتی عجیب می پردازد که توانایی ایجاد یک خانواده را دارند.



رمانی که یک میلیون نسخه از آن در یک ماه به فروش رفته، فی نفسه باید کار ویژه ای باشد؛ به خصوص وقتی که نه با یک رمان عاشقانه عامه پسند طرف باشیم و نه یک رمان حادثه ای با چاشنی اروتیسم و از این دست جذابیت های کاذب.


البته اشتباه نکنید این میلیون نسخه در  طول یک ماه، ربطی به ایران ندارد؛ هرچند بعید می دانم (غیر از کتب مذهبی یا چند اثر شعر کلاسیک) کتابی در ایران بوده که از آغازِ راه افتادن صنعت چاپ تاکنون سرجمع یک میلیون نسخه فروش رفته باشد. اما در ژاپن این اتفاق می افتد، نه یک میلیون که پنجاه میلیون نسخه از یک رمان به نام خدمتکار پروفسور می تواند در مدتی زمان نه خیلی طولانی به فروش برسد. با این قیاس چندان دشوار نیست فهم اینکه چرا ژاپنی آنجایند و ما اینجا!


اما ماجرای این رمان چیست که تقریبا از هر چهار نفر ژاپنی یک نفر آن را خریده است. برخلاف تصور ما این رمان نه تنها داستان پرفرازونشیبی ندارد؛ بلکه برعکس ظاهر ماجرا خیلی هم ساده است و اتفاقاً ویژگی رمان هم همین است که از این المان های ساده که به ظاهر پتانسیل جذابیت بالایی ندارند، اثر جذابی تدارک دیده. به این مجموعه اضافه کنید سایه حضور ریاضی و کمیت های برخاسته از آن را که حوزه خشک و غیر منعطفی به نظر می رسد، اما نویسنده آن ها را چنان ورز داده و در تاروپود رمان به کار گرفته که به یکی از عناصر جذابیت اثر بدل شده است. 


یک خدمتکار، یک پسربچه و یک پرفسور ریاضی شخصیت ها اصلی این رمان هستند. شاید ابتدا تصور کنیم یک پرفسور ریاضی احتمال باید آدم خشک و کسل کننده ای باشد. مردی ۶۴ ساله و عاشق اعداد، استاد دانشگاه و متخصص نظریه اعداد و ریاضیات محض ... اما نویسنده آن قدر هوشمند هست که با یک ویژگی منحصربه فرد همه چیز را دگرگون کند و او را به آدمی جذاب بدل کند.


پرفسور به دلیل مشکلاتی حافظه ای هشتاد دقیقه ای دارد! بنابراین مدام احساس می کند که برای نخستین بار است که خدمتکارش را دیده و این موتیف تکرارشونده جذابیت خاصی به رابطه خدمتکار و پرفسور می دهد. البته تحمل چنین شخصیتی آسان نیست به همین خاطر ۹ خدمتکار قبلی پا به فرار گذاشته اند. پرفسور همواره در حال نکته برداری از مسائلی است که در لحظه ای به ذهنش خطور می کند و همین باعث شده که سر و وضع عجیبی برایش درست شود، چون تمام هیکلش را تکه کاغذهایی پوشانده که برای فراموش نکردن نکات تازه به لباسش سنجاق شده اند.


اما خدمتکار از دل این بی نظمی به جستجوی نظمی تازه برای زندگی پرفسور می گردد، با این تمهید نه تنها تمام پیش فرض های خواننده درباره چنین آدمی به هم می ریزد بلکه درک جزییات تازه درباره او و همچنین ریزه کاری های رابطه اش با خدمتکار تازه نیز به عاملی برای همراهی کردن با این رمان بدل می شود.


همچنین باید به استفاده خلاقانه نویسنده از ریاضی در بطن رمان به عنوان عاملی جذابیت دهنده اشاره کرد، درحالی که آن هم در ابتدا می تواند دافعه برانگیز به نظر برسد. ریاضیات در این رمان حضوری ملموس دارد، اما نه به شکلی خشک بلکه به عنوان یکی از مهم ترین بداعت های مضمونی آن در تار پود داستان تنیده شده و بازتاب دهنده روح حاکم بر آن است.


خدمتکار و پرفسور اثری ست خوش خوان که با وجود جزییات فراوانش روایتی روان دارد که می تواند طیف های مختلفی از خوانندگان را جذوب کند. این کتاب می تواند خواننده را به ریاضی علاقه مند کند، خواننده علاقه مند به ریاضی را مجذوب کند، و در عین حال برای کسانی که از ریاضی متنفرند، آزاردهنده نباشد. 


یوکو اوگاوا به سال ۱۹۶۲ متولدشده و در ژاپن چهره ای شناخته شده است. او در سال ۱۹۹۰ موفق به دریافت جایزه ی آکوتاگاوا شد که باارزش ترین جایزه ی ادبی برای نویسندگان جوان است. تاکنون بیش از سی رمان منتشر کرده است. اوگاوا این رمان را در سال ۲۰۰۴ نوشت که با تیراژ بیش از ۵۰ میلیون مبدل به پرفروش ترین کتاب سال ژاپن شد. فیلمی سینمایی با عنوان پرفسور و معادله محبوبش توسط تاکاشی کویزومی براساس این رمان ساخته شده است، همچنین یک فیلم داستانی و یک برنامه ی رادیویی و نهایتاً کتابی مصور نیز با اقتباس از پرفسور و خدمتکار به مخاطبان عرضه شده که نشان از توفیق و محبوبیت این رمان دارد.


به گزارش خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)، «خدمتکار و پروفسور» رمانی از نویسنده ژاپنی است که حوادث آن در کشور ژاپن اتفاق می‌افتد و در داستان می‌توان نشانه‌های پررنگی از اعداد، معادلات و ریاضیات را دید.


این رمان نخستین بار در سال 2003 منتشر شد و مورد استقبال منتقدان و مخاطبان قرار گرفت. داستان حول محور ماجراهای زندگی ریاضیدانی می‌چرخد که در داستان «پروفسور» خوانده می‌شود. او در سال 1975 در دچار حادثه‌ای می‌شود. در این حادثه حافظه‌اش آسیب می‌بیند تا جایی که بیش از 80 دقیقه به او یاری نمی‌‌دهد.


راوی در این رمان، تعاملات پروفسور را با خدمتکار و فرزند او روایت می‌کند و در میان گفت‌‌وگوهای آن‌ها، زیبایی معادلات ریاضی برای مخاطب به تصویر کشیده می‌شود. 


پروفسور، یکی از دو شخصیت اصلی این داستان، مردی 64 ساله است که پیش از این استاد دانشگاه و متخصص نظریه اعداد، شاخه‌ای از رشته ریاضیات محض، بوده است به دلیل مشکلی که برای حافظه‌اش به وجود آمده همواره در حال نکته‌برداری از مسایلی است که در لحظه‌ای به ذهنش خطور می‌کند. او شخصیتی با سر و وضعی عجیب است؛ مردی کت‌وشلواری که همیشه تکه‌ کاغذهایی به کتش آویزان است و این کاغذهای یادداشت همه جای کتش را پوشانده‌اند.


داستان با روایت اول شخص و از زاویه دید خدمتکار روایت می‌شود. به کمک روایت‌های نویسنده و گفت‌وگوهای میان شخصیت‌ها به علاقه پورفسور به ریاضی پی می‌بریم. پروفسور در سراسر داستان در حال صحبت از اعداد است و به گفته راوی، «انگار اعداد راه او برای اتصال به دنیای واقعیت بودند. یعنی اعداد مطمئن و سبب آرامش خاطرش بودند.» 


نسخه اصلی این رمان بعد از موفقیت در کتابفروشی‌های ژاپن، به سینما نیز راه یافت و در سال 2006 فیلمی سینمایی بر اساس آن ساخته شد. 


«خدمتکار و پروفسور» اثر یوکو اوگاوا با ترجمه کیهان بهمنی رمانی 248 صفحه‌ای است که با شمارگان هزار و 100 نسخه و به بهای 10 هزار تومان از سوی نشر آموت منتشر شده است. 


«حفره‌ای تا آمریکا»، «مرگ مورگان»، «پیانو» و«فرزند پنجم» عناوین برخی از آثاری هستند که بهمنی ترجمه کرده است.


داستان از زبان یک زن خدمتکار جوان شروع می شود که برای کار از طرف یک آژانس به خانه ای فرستاده می شود. خانه ای که در واقع یک کلبه در یک باغ است و قبلا نه خدمتکار از کار کردن در آن سرباز زده اند و راوی همین زن جوان یعنی دهمین خدمتکار است. پروفسور حافظه ای ۸۰ دقیقه ای پیدا می کند، یعنی هر ۸۰ دقیقه همه چیز را فراموش می کند و قادر هم نیست هیچ چیز جدیدی به یاد بیاورد پروفسور استاد دانشگاه و متخصص نظریه اعداد بود. در کنار پروفسور داستان یک خدمتکار باوفا نیز دیده می شود. رمان خدمتکار و پروفسور روایت اتفاقات بین پروفسور و خدمتکار و فرزند اوست و در این میان به طریق زیبایی معادلات ریاضی برای مخاطب به تصویر کشیده شده است.


از روی این کتاب در سال ۲۰۰۶ یک فیلم هم در ژاپن ساخته شده است.


رمان خدمتکار و پروفسور

نویسنده: یوکو اوگاوا

مترجم: کیهان بهمنی

انتشارات: آموت

تعداد صفحات: ۲۴۸

 


نظر شما در مورد این رمان چیست؟


این مطلب توسط  آهستان  نوشته شده است.

خرید کتاب خدمتکار و پروفسور 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محسن فرهمند

کتاب سالار مگس ها


کتاب سالار مگس ها، از اولین نوبت انتشارش در سال 1954 تا کنون، جذابیت و اثرگذاری خود را حفظ کرده و با تصویر خشونت آمیز و شگفت انگیز خود از سرشت آدمی، در آتش بحث هایی داغ و جنجالی دمیده است. گرچه این کتاب، نظرات مساعدی از منتقدان دریافت کرد، ولی در زمان انتشار به صورت گسترده ای نادیده گرفته شد. اما خیلی زود ورق برگشت و این رمان به فرهنگی جریان ساز مبدل گشت و منتقدین و دانشجویان ادبی، آن را از نظر تأثیرگذاری بر مکاتب فکری و ادبیات مدرن با کتاب ناتور دشت، اثر جی.دی سلینجر، مقایسه کردند. 


هواپیمایی در یک جزیره ی دورافتاده سقوط می کند و تنها چند پسر نوجوان از این حادثه جان سالم به در می برند. همه ی این شخصیت ها[از سایمون پیشگو و رالف اخلاق گرا گرفته تا پیگی دوست داشتنی و جک خشن و خودخواه]سعی می کنند تا اوضاع را در شرایط سخت و گاهی اوقات وحشیانه ی دور و اطرافشان کنترل کنند. تلاش و تقلای این شخصیت ها در پیدا کردن راهی برای جان به در بردن در اجتماعی بی قانون و بدون نظمی مشخص، مخاطبین را به ارزیابی دوباره ی مفاهیمی از قبیل ساختار های سیاسی و اجتماعی جوامع و چارچوب های اخلاقی دعوت می کند.


 رمان، مخاطب را وادار می سازد تا جامعه، حکومت و قانون را به چالش بکشد و درباره ی لیاقت افراد در رسیدن به قدرت و نتایج آن، تأمل کند. کتاب سالار مگس ها که اغلب با ناتور دشت مقایسه می شود، داستان درخشانی است درباره ی انسانیت از دست رفته.



سالار مگس ها از جمله آثار برجسته کلاسیک جهان است که ویلیام گلدینگ در آن شور و هیجان یک قصه تمثیلی را با قدرت و صداقت توصیف کرده است .داستان ماجرای شگفت آور گروهی پسر بچه است مدرسه ای انگلیسی است که در طی جنگ هسته ای و خانمان سوز عازم منطقه ای امن میشوند ولی سقوط ناگهانی هواپیما آنان را ملزم به اقامت در جزیره ای استوایی میسازد .در آغاز همه چیز به خوبی پیش میرود و آنان بی دغدغه و سبک بال جزیره خوش آب و رنگ و سرسبز را در مینوردند .


اما اندک زمانی پس از آن روحیه شرارت بار تندخوی بعضی از پسرها بهشت زمینی را به دوزخی از آتش و خون مبدل میکند و تمامی مظاهر خرد و پاک اندیشی از وجودشان رخت بر میبندد. کشمکش درونی نیروهای متضاد خیر و شر درون مایه داستان را شکل میدهد .


ویلیام گلدینگ رمان معروف خود، سالار مگس‌ها را در ۱۹۵۴ یعنی کمتر از یک دهه بعد از جنگ جهانی دوم و در زمان جنگ سرد نوشت. جنایات و اثرات وحشتناک فاجعه اتمی و خطر شوم کمونیست در پشت پرده آهنین، هنوز در ذهن مردم غرب و نویسنده پر رنگ بود. تمام این موضوعات در انتخاب زمینه اصلی یعنی نشان دادن بربریت و خوی وحشی انسان ها تاثیر گذار بودند. گلدینگ برای این رمان سبک کنایی و تمثیل را برگزید و با انتخاب مکانی در ناکجا آباد و زمانی که به درستی مشخص نشده اما احتمالا در دهه ۱۹۵۰ می گذرد، به ماندگار شدن رمان خود کمک به سزایی نمود.


داستان در مورد  هواپیمایی است که بر اثر اتفاقی در جزیره‌ای دور از تمدن و ناشناس سقوط می‌کند. به صورت معجزه آسایی پسرانی  که در هواپیما بودند زنده می‌مانند و ناگهان خود را در محیطی بدون هیچ قانون و سرپرستی که آنها را محدود نماید، می‌یابند. از این پس پسرهای جوان به دو گروه تقسیم می‌شوند و درگیری‌ها و مخالفت هایشان با یکدیگر در مورد سبک زندگی در این مکان ناشناس داستان را به پیش می‌برد. شاید این جمله معروف قانون بد بهتر از بی قانونی است الهام بخش نویسنده برای ادامه داستان بوده باشد.


موضوع دیگری که در داستان به شدت به چشم می‌آید ترس است. از لحاظ تاریخی، در زمان‌های پریشانی اجتماعی و اقتصادی گسترده، مردم بیشتر احساس نا امنی و بی پناهی می‌کنند و در نتیجه به رهبرانی که نمایش قدرت برتری دارند و محافظت بیشتری از آنها را پیشنهاد می‌کنند، روی می‌آورند. در سالار مگس‌ها، جک و شکارچیان که  تنوع و تجمل دوست و یک حکومت استبدادی را پیشنهاد می‌کنند، این نقش را به عهده دارند. اما در عوض این محافظت، سایر پسرها هرگونه قید اخلاقی و اعتراضی به سیاست‌های او در مورد اداره کارها را کنار می‌گذارند.


گلدینگ زمانی در توصیف رمان خود در یک پرسشنامه تبلیغی چنین می‌گوید: تلاش برای برطرف کردن نواقص جامعه با  برگشت به نواقص طبیعت انسان. همچنین در نامه دیگری تصریح می کند که موضوع ارباب مگس‌ها، غم و اندوه خالص است.


شاید کتاب سالار مگس‌ها، به دلیل کاراکترهای نوجوانی که مستقل می‌شوند و داستان ماجراجویانه آن کتابی برای مخاطب نوجوان به نظر برسد اما کنایه و تمثیل موجود در کتاب، همچنین موضوعات عمیق و تأمل برانگیز آن برای کتاب خوان‌ها در هر سنی نیز مناسب خواهد بود. اگر برای خواندن این کتاب به دلیل بیشتری نیاز دارید بد نیست بدانید که ویلیام گلدینگ یکی از برندگان بریتانیایی جایزه نوبل ادبیات و از چهره های تاثیر گذار انگلیسی سال‌های گذشته در ادبیات محسوب می‌شود.


سالار مگس ها از جمله آثار برجسته کلاسیک جهان است که ویلیام گلدینگ در آن شور و هیجان یک قصه تمثیلی را با قدرت و صداقت توصیف کرده است .داستان ماجرای شگفت آور گروهی پسر بچه است مدرسه ای انگلیسی است که در طی جنگ هسته ای و خانمان سوز عازم منطقه ای امن میشوند ولی سقوط ناگهانی هواپیما آنان را ملزم به اقامت در جزیره ای استوایی میسازد .در آغاز همه چیز به خوبی پیش میرود و آنان بی دغدغه و سبک بال جزیره خوش آب و رنگ و سرسبز را در مینوردند .اما اندک زمانی پس از آن روحیه شرارت بار تندخوی بعضی از پسرها بهشت زمینی را به دوزخی از آتش و خون مبدل میکند و تمامی مظاهر خرد و پاک اندیشی از وجودشان رخت بر میبندد. کشمکش درونی نیروهای متضاد خیر و شر درون مایه داستان را شکل میدهد . سالار مگس ها از جمله آثار برجسته کلاسیک جهان است که ویلیام گلدینگ در آن شور و هیجان یک قصه تمثیلی را با قدرت و صداقت توصیف کرده است.


برای دانلود رایگان رمان “سالار مگس ها” از میهن دانلود به ادامه مطلب مراجعه نمایید.


خرید کتاب سالار مگس ها 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محسن فرهمند

کتاب دزد


کتاب دزد، داستانی ساده اما بسیار جذاب دارد: یک دختر، چند کلمه، یک نوازنده ی آکاردئون، نازی های متعصب و دیوانه، مشت زنی یهودی و مواردی متعدد از دزدی و سرقت. رمان پیشگامانه ی مارکوس زوساک، داستان زندگی لیسل ممینگر در خلال جنگ جهانی دوم در آلمان است. لیسل، دختری سرراهی است که در حومه ی مونیخ زندگی می کند. او با دیدن کتاب ها، تنها چیزهایی که نمی تواند در برابرشان مقوامت کند، به دزدی چیره دست و ماهر تبدیل می شود.


لیسل با کمک پدر خوانده ی خود که نوازنده ی آکاردئون است، خواندن و نوشتن می آموزد و کتاب های مسروقه ی خود را حین بمباران هاش شهر، با همسایگان و مرد یهودی پنهان شده در زیرزمین، شریک می شود. کتاب دزد، داستانی فراموش نشدنی درباره ی توانایی کتاب در تغذیه ی روح آدمی است.


گزیده ای از کتاب کتاب دزد

آنها منتظر یک دختر و یک پسر بودند و می‌توانستند از بابت نگهداریشان کمک هزینۀ  اندکی دریافت کنند. هیچ‌کس جرئتش را نداشت به رزا‌هابرمن بگوید پسرک نتوانسته از سفر جان سالم به در ببرد. در واقع، هیچ‌کس هرگز دوست نداشت با او حرف بزند. اصولاً این زن چندان دوست‌داشتنی نبود، هرچند در گذشته سابقۀ  خوبی در نگهداری بچه‌های بی‌سرپرست داشت. ظاهراً چند تایی‌شان را خوب تربیت کرده بود.

در آغاز کتاب دزد می خوانیم

 

سرآغاز

کوهی از ویرانی

آنچه در این بخش راوی به ما معرفی می‌کند:

خودش- رنگ‌ها- و کتاب دزد


مرگ و شکلات

ابتدا رنگ‌ها

سپس آدم‌ها.

معمولاً وقایع را اینگونه می‌بینم

یا بهتر بگویم سعی می‌کنم اینگونه ببینم.

اینجا یک حقیقت کوچک وجود دارد

خواهید مُرد.

صادقانه تلاش می‌کنم در مورد این موضوع با شادمانی حرف بزنم، اما به‌رغم تلاشم اغلب آدم‌ها از باور من هراس دارند. لطفاً به من اعتماد داشته باشید، بدون شک من هم می‌توانم خوشرو باشم. می‌توانم دلنشین باشم. دوست‌داشتنی، یا چیزهایی از این دست. فقط از من نخواهید خوب باشم. خوب بودن هیچ نسبتی با من ندارد.


عکس‌المعل نسبت به حقیقتی که قبلاً گفته شد

آیا این موضوع نگرانتان می‌کند؟

التماس می‌کنم، نترسید.

دست‌کم انصاف دارم.


اوه هنوز به همدیگر معرفی نشده‌ایم.

باید یک شروع درست و حسابی داشته باشیم.

چقدر من بی‌نزاکتم.


می‌توانم خودم را کاملاً معرفی کنم اما واقعاً نیازی به این کار نیست. در هر حال در گیرودار اتفاقات متنوعی که روی خواهد داد، خیلی خوب و خیلی زود مرا خواهید شناخت. فقط کافی است بگویم روزی، تا آنجا که بتوانم با مهربانی تمام برابرتان خواهم ایستاد. روحتان در آغوش من خواهد بود و مثل رنگی روی شانه‌ام جای خواهد گرفت. شما را به آرامی به دوردست‌ها خواهم برد.


در آن لحظه شما آنجا درازکشیده‌اید(به ندرت پیدا می‌شوند افرادی که وقتی سراغشان می‌روم سر پا ایستاده باشند.)گرفتار قالب جسم‌تان خواهید بود.شاید در آن دم آخر متوجه شوید و فریادی کوتاه هوا را بشکافد. از آن پس تنها صدایی که خواهم شنید صدای نفس‌هایم و صدای رایحه، و صدای قدم‌هایم خواهد بود.


مسئله اینجاست که وقتی سراغتان می‌آیم دنیا چه رنگی خواهد داشت؟ آسمان چه خواهد گفت؟


خود من، آسمان شکلاتی رنگ را می‌پسندم. شکلات تلخِ تلخ. آدم‌ها می‌گویند این رنگ خیلی به من می‌آید. با این حال سعی می‌کنم هر رنگی را که می‌بینم دوست داشته باشم. تمام طیف‌های رنگی را. میلیون‌ها یا بیشتر از آن رنگ، که هیچ‌کدام شبیه دیگری نیستند و آسمانی که به آرامی درون خودم فرو می‌برم. این کار باعث کاهش اضطرابم می‌شود. کمکم می‌کند آرامش بیایم.


یک نظریۀ کوچک

آدم‌ها رنگ‌های هر روز را فقط در آغاز و پایان آن می‌بینند، اما من آشکارا می‌توانم ببینم یک روز مملو است از سایه‌ها و طیف‌های رنگی متفاوت. یک ساعت می‌تواند هزاران رنگ مختلف در خود داشته باشد؛ زرد مومی، آبی  ابری، سیاه تیره. در کار من توجه به این چیزها خیلی اهمیت دارد.


همان‌طور که تا الان گفته‌ام تنها عامل نجاتم حواس‌پرتی است. این حواس‌پرتی باعث می‌شود عقلم سرجایش بماند؛ باعث می‌شود با وجود اینکه مدت‌های طولانی است این کار را انجام می‌دهم همچنان بتوانم از پسش بربیایم. مشکل اینجاست که، چه کسی می‌تواند جایگزین من شود؟ اگر به تعطیلات بروم، مثل همان تعطیلات معمولی که خودتان مدتی به جای دیگری می‌روید، فرقی نمی‌کند چه ییلاق و چه قشلاق، چه کسی کارم را انجام می‌دهد؟ البته جواب این است، هیچ‌کس، و همین باعث شد تا به فکر فرو بروم و تصمیمی عملی بگیرم. چیزی که حواسم را از تعطیلات پرت کند. لازم به گفتن نیست که با این تصمیم تعطیلاتم بیشتر شده است. با رنگ‌ها.

با این وجود، این احتمال هست که از خودتان بپرسید، او اصلاً برای چی به تعطیلات نیاز دارد؟ چرا باید حواسش را پرت کند؟

این سؤال مرا به موضوع بعدی هدایت می‌کند.


یعنی آدم‌هایی که هنوز جا مانده‌اند.

زنده‌ها.

آنها همان چیزهایی هستند که نمی‌توانم نگاهشان کنم، تلاش می‌کنم نگاهشان نکنم اما با این وجود خیلی وقت‌ها نگاهشان می‌کنم. عمداً دنبال رنگ‌هایی می‌روم که ذهنم را از آنها منحرف کند، اما گه‌گاه نگاهم به کسانی می‌افتد که هنوز جا مانده‌اند،کسانی که بر اثر تیغه‌های معمای واقعیت، ناامیدی و تعجب خرد می‌شوند و فرو می‌ریزند. آنها قلب‌هایی پاره پاره و جگرهایی فرسوده دارند.


همین مرا به سر وقت موضوعی که می‌خواهم دربارۀ امشب، یا امروز، یا هرآنچه که ساعت و رنگ هست، برایتان بگویم، می‌برد. این داستان یکی از آن بازمانده‌های همیشگی است. یک متخصص در امر جا ماندن.


در واقع این یک داستان خیلی کوچک در میان بسیاری چیزهای دیگر است، داستانی با:

*یک دختر

* تعدادی کلمه

* یک نوازندۀ آکاردئون

* تعدادی آلمانی متعصب

* یک بوکسور یهودی

* و تا دلتان بخواهد دزدی.

من کتاب دزد را سه بار دیدم.

کنار خط راه‌آهن


ابتدا سفیدی‌ای که همه جا را پوشانده، از آن سفیدی‌هایی که کور می‌کند.

به احتمال زیاد بسیاری از شماها فکر می‌کنید سفید اصلاً رنگ نیست و تمام این حرف‌ها مسخره است. اما قصد دارم بهتان بگویم که همه‌اش درست است. بدون شک سفید یک رنگ است، و شخصاً تصور نمی‌کنم بخواهید با من بحث کنید.


یک خبر اطمینان‌بخش

لطفاً، با وجود تهدیدی که کردم، آرامشتان را حفظ کنید.

داد و بیداد کردن را دوست دارم

اما با خشونت میانه‌ای ندارم. بد نیستم.

من فقط یک نتیجه‌ام.

بله سفید بود.


انگاری تمام دنیا لباسی سفید به تن کرده بود. مثل اینکه پلیوری پوشیده بود درست مثل پلیور پوشیدن خودتان. کنار خط راه‌آهن، ردّی از پاهایی که تا قوزک در برف فرورفته بودند، وجود داشت.درخت‌ها پتویی یخی رویشان کشیده بودند.


همان‌طور که احتمال می‌دهید، یک نفر مرده بود.

آنها نمی‌توانستند او را همان‌طور روی زمین رها کنند. زیرا این کار حالا مشکل‌ساز نیست، اما خیلی زود، مسیر راه‌آهن باز می‌شد و قطار می‌بایست حرکت می‌کرد.


دو نگهبان آنجا بودند.

یک مادر و دخترش.

یک جسد.

مادر، دختر و جسد سرسخت و ساکت آنجا ایستاده بودند.


“خب، دیگه می‌خواهی چی کار کنم؟”

نگهبان‌ها یکی قدبلند و دیگری کوتاه بود. نگهبان قدبلند با وجود اینکه مسئولیتی نداشت اما همیشه اول حرف می‌زد. او به نگهبان کوتاه‌تر و گردتر، نگاه کرد، همانی که صورتی سرخ و شاداب داشت.


جواب این بود: «خب، ما که نمی‌تونیم اونها رو همین‌طوری رها کنیم، می‌تونیم؟»

نگهبان بلندتر کاسۀ صبرش لبریز شد: «چرا که نه؟»

و نگهبان کوتاه‌تر نزدیک بود از فرط عصبانیت منفجر شود. او نگاهش را به چانۀ بلندتر دوخت و فریاد زد: “Spinsst du? ، احمق شدی؟” هر لحظه بر شدت تنفر نمایان در چهره‌اش، افزوده می‌شد. پوستش کشیده شد. او در حالی‌که به زحمت در برف راه می‌رفت، گفت: «یالا، اگه لازم باشه هر سه‌تاشون رو به قطار برمی‌گردونیم. به ایستگاه بعدی خبر می‌دیم.»


اما در مورد خودم باید بگویم اشتباه بسیار پیش‌پاافتاده‌ای مرتکب شدم. نمی‌توانم برایتان توضیح بدهم چقدر از دست خودم عصبانی بودم. اوایل همه چیز خوب پیش می‌رفت:

از شیشۀ قطار در حال حرکت با دقت به تماشای آسمان برفی با آن سفیدی کورکننده‌اش مشغول شدم. عملاً آن را به درون فرومی‌بردم اما با این حال باز دودل بودم. گردن خم کردم. از او خوشم آمد؛ از دختره. کنجکاویم بر من غلبه کرد و خودم را راضی کردم تا جایی که برنامه‌ام اجازه می‌دهد آنجا بمانم و نگاه کنم.


بیست و سه دقیقۀ بعد، زمانی‌که قطار متوقف شد، من با آنها پیاده شدم.

روحی کوچک در میان بازوهایم آرام گرفته بود.

کمی متمایل به سمت راست ایستادم.


دو نگهبان پرجنب‌وجوش قطار به سوی مادر، دختر و جسد پسرک برگشتند. خوب به خاطر دارم که آن روز با صدای بلند نفس می‌کشیدم. تعجب کردم از این‌که نگهبان‌ها هنگام عبور از کنارم متوجه‌ام نشدند. حالا دنیا زیر بار سنگین آن همه برف کمر خم کرده بود.

دخترک رنگ پریده، گرسنه و افسرده از سرما به فاصله ده متری سمت چپم ایستاده بود.


لب‌هایش می‌لرزیدند.

دست‌های سردش را در هم گره کرده بود.

اشک‌ها بر چهرۀ کتاب دزد یخ زده بودند.


گرفتگی

حالا اگر دوست داشته باشید برای آنکه گوشه‌ای از مهارت و تردستی بسیارم را نشانتان دهم، نوبت یک امضای سیاه می‌رسد. تاریک‌ترین لحظۀ پیش از غروب آفتاب بود.

این بار سراغ مردی حدوداً بیست‌وچهار ساله رفته بودم. از بعضی جهات تجربۀ خوبی بود. هواپیما هنوز هم سرفه می‌کرد. دود از هر دو ریه‌اش بیرون می‌زد.

هنگامی‌که سقوط کرد سه زخم عمیق در چهرۀ زمین ایجاد شد. حالا بال‌هایش مانند دو دست قطع شده بودند. این پرندۀ آهنی کوچک دیگر بال بال نمی‌زد.


چند واقعیت کوچک دیگر

بعضی وقت‌ها خیلی زود می‌رسم.

گاهی عجله می‌کنم،

و بعضی از آدم‌ها بیشتر از آنچه که فکرش را می‌کنم

به زندگی می‌چسبند.


بعد از دقایقی کوتاه، دود خود به ‌خود خسته شد. دیگر چیزی برای پس دادن باقی نمانده بود.

ابتدا پسرکی با نفس‌هایی بریده و چیزی که ظاهراً شبیه کیف ابزار بود از راه رسید. با وحشت زیاد به کابین نزدیک شد و به خلبان زل زد، می‌خواست ببیند او زنده است و در آن موقع او هنوز زنده بود. کتاب دزد حدود سی ثانیه بعد از راه رسید.

سال‌ها گذشته بود اما من او را شناختم.


به شدت نفس‌نفس می‌زد.

پسرک از میان آن همه وسایل کیف ابزار، یک خرس عروسکی بیرون آورد.

او آن را از میان شیشۀ شکستۀ هواپیما گذراند و روی سینۀ خلبان گذاشت. خرس خندان میان جسم مرد و لاشۀ خون‌آلود نشست. چند دقیقۀ بعد، من دست به کار شدم. درست وقتش بود.


پا پیش گذاشتم، روحش را برداشتم و به آرامی با خود به دور دست‌ها بردم. آنچه باقی‌مانده بود، یک جسد، بوی دودی که کم‌کم تحلیل می‌رفت و یک خرس عروسکی خندان بود.

البته خب وقتی جمعیت از راه رسیدند، اوضاع فرق کرد. افق رفته رفته رنگ ذغال به خود می‌گرفت. حالا آنچه از سیاهی آسمان باقی مانده بود سیاه‌مشقی بود که به سرعت محو می‌شد.



در مقایسه با رنگ افق، مرد به رنگ استخوان بود. پوستی به رنگ اسکلت. یونیفورمی نامرتب. چشم‌هایش سرد و قهوه‌ای بودند. مثل لکه‌های قهوه و آخرین خط‌های سیاه آسمان عجیب، اما به نظرم آشنا می‌نمودند: یک امضاء.

جمعیت همان کاری را کردند که معمولاً انجام می‌دهند.


هنگامی‌که از بینشان گذشتم، همه ایستاده و با سکوت آن لحظه به بازی مشغول شدند. معجونی کوچک از حرکات نامنظم دست‌ها، جملاتی که زمزمه می‌شد و سکوت؛ هوشیاری بازمی‌گردد.


هنگامی‌که نگاهی دوباره به هواپیما انداختم، انگاری دهان بازماندۀ خلبان می‌خندید.

یک شوخی بی‌نهایت زشت.

شاه بیت زندگی یک انسان دیگر.


هنگامی‌که روشنای رو به تیرگی با آسمان دست به گریبان شده بود او در همان حالت کفن‌پوش در یونیفورمش برجای ماند. هنگامی‌که من هم مانند دیگران می‌خواستم آنجا را ترک کنم، بار دیگر سایه‌ای سریع، آخرین حرکت گرفتگی به نشانه مرگ انسانی دیگر، نمایان شد.


می‌بینید؟ با وجود آنکه هرچه در این دنیا می‌بینم از رنگ‌ها تأثیر گرفته و با آنها درهم آمیخته است، اما اغلب هنگام مرگ یک انسان، باز گرفتگی را می‌بینم.

میلیون‌ها بار آن را دیده‌ام.


بیشتر از آنچه که به خاطر بیاورم شاهد گرفتگی بوده‌ام.

پرچم

آخرین باری که کتاب دزد را دیدم آسمان قرمز بود، شبیه سوپی بود که می‌جوشید و غل‌غل می‌کرد. بعضی جاهایش سوخته بود. رگه‌های سیاه خرده نان‌ها و فلفل در میان قرمزی این سوپ به چشم می‌خورد.


پیشتر در این خیابان که شبیه صفحه‌ای پر از لکۀ روغن بود، بچه‌ها لی‌لی بازی می‌کردند. زمانی‌که رسیدم هنوز می‌توانستم طنین صدایشان را بشنوم. ضربۀ پاهایی که به زمین برخورد می‌کردند، صدای قهقهه‌های کودکانه و خنده‌هایی شبیه نمک، اما خیلی زود محو شدند.

این بار همه چیز خیلی دیر شده بود.


آژیرها. فریادهای دیوانه‌وار رادیو. برای همه‌شان دیر شده بود.

در عرض چند دقیقه، انبوهی از خاک و بتن به پشته و تپه‌ای بدل شدند. خیابان‌ها شبیه رگ‌هایی از هم گسسته‌ بودند. خون تا زمان خشک شدنش خیابان‌ها را می‌شست و اجساد مثل تخته‌پاره‌های بر جا مانده از سیلاب در گوشه و کنار افتاده بودند.


تک تکشان به زمین چسبیده بودند. مجموعه‌ای از ارواح.


این تقدیر بود؟

بد شانسی؟



آیا این همان چیزی بود که آنها را به آن شکل به زمین چسبانده بود؟

البته که نه.

لازم نیست خودمان را به حماقت بزنیم.



این کار بیش از هرچیز نتیجۀ پرتاب بمب‌هایی بود که انسان‌ها میان ابرها پنهان کرده بودند.

آسمان ساعت‌ها سرخی ویرانگر و دست‌پخت خانگی خود را حفظ کرد. این شهر کوچک آلمانی، بار دیگر دستخوش آشوب شده بود. برف دانه‌های خاکستر چنان دوست‌داشتنی فرومی‌ریختند که وسوسه می‌شدید با زبانتان آنها را بگیرید و مزه‌شان کنید. فقط اینکه، لب‌هایتان را می‌سوزاندند و دهانتان را کباب می‌کردند.

من به وضوح آن را دیدم.



درست زمانی‌که می‌خواستم بروم دختر را دیدم که آنجا زانو زده است.

کوهی از ویرانی در اطرافش نوشته، طراحی و ایجاد شده بود. او کتابی را محکم در آغوش گرفته بود.

کتاب دزد فارغ از هرچیزی مأیوسانه آرزو می‌کرد به زیرزمین بازگردد، تا به نوشتن ادامه دهد یا آنچه را که نوشته بار دیگر بخواند. وقتی دوباره به آن ماجرا فکر می‌کنم، می‌بینم تمام اینها را به وضوح می‌شد در چهره‌اش دید. امنیت و در خانه بودن چیزهایی بود که او به شدت مشتاقشان بود، اما نمی‌توانست از جایش تکان بخورد. علاوه بر این دیگر زیرزمینی باقی نمانده و به بخشی از منظرۀ ویران بدل شده بود.



خواهش می‌کنم، یک بار دیگر به من اعتماد کنید.

می‌خواستم دست نگه دارم و روی زمین زانو بزنم.

دوست داشتم بگویم «متأسفم، بچه.»

اما اجازۀ این کار را نداشتم.

زانو نزدم؛ حرفی نزدم.


در عوض، مدتی محو تماشای او شدم. وقتی توان راه رفتن پیدا کرد، دنبالش راه افتادم.

او کتاب را زمین انداخت.

زانو زد.

کتاب دزد ضجه زد.

کتاب دخترک بارها و بارها در میانۀ عملیات پاکسازی لگدمال شد، و هرچند فقط دستور داده بودند تودۀ بتون‌ها را پاکسازی کنند، اما باارزش‌ترین دارایی او داخل کامیون زباله انداخته شد و در آن لحظه مجبور شدم کاری کنم. داخل کامیون پریدم و کتاب را برداشتم، بی‌آنکه بدانم داستان دخترک را طی سالیان متعدد و در طول سفرهایم، بارها و بارها خواهم خواند. جاهایی را که با همدیگر مواجه شده‌ایم خواهم دید و از اینکه دختر چه چیزهایی دیده و چطور جان سالم به در برده شگفت‌زده خواهم شد. تنها کاری که از دستم برمی‌آید این است که اتفاقاتی را که بر دختر گذشته در کنار سایر حوادثی که طی آن دوران شاهدشان بوده‌ام، بگذارم.


وقتی دخترک را به خاطر می‌آورم، فهرست بلند بالایی از رنگ‌ها در برابر چشم‌هایم ظاهر می‌شوند، اما یادآوری سه بار از مواقعی که او را زنده دیده بودم بر شدت این رنگ‌ها می‌افزاید. گاهی بر فراز این سه لحظه شناور باقی می‌مانم؛ آنقدر معلق می‌مانم تا زمانی‌که خون کثیف حقیقت بیرون برود و به پاکیزگی بیانجامد.

آن وقت است که معنای رنگ‌ها را به خوبی درک می‌کنم.

رنگ‌ها

قرمز: (مستطیل)     سفید: (دایره)      سیاه: (صلیب شکسته)

آنها روی همدیگر قرار می‌گیرند. امضای بدخط سیاه، روی سفیدیِ یکسره کورکننده، روی قرمزیِ سوپی غلیظ.

بله، من اغلب او را به خاطر می‌آورم و داستانش را در یکی از جیب‌های بزرگم نگه داشتم تا بازگو کنم. این یکی از آن داستان‌های کوچکی است که با خودم این‌ور و آن‌ور می‌برم، همان داستان‌هایی که هر کدام درست سر جایشان قرار گرفته‌اند. هر یک از این داستان‌ها تلاشی است آن هم تلاشی عظیم تا به من ثابت کند شما و وجود انسانی‌تان، چقدر با ارزشید.

بفرمایید اینجاست. داستانی از میان مشتی داستان.

کتاب دزد.

اگر شما چنین احساسی دارید با من همراه شوید. می‌خواهم برایتان داستانی تعریف کنم. می‌خواهم چیزی نشانتان بدهم.


خرید کتاب دزد


۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محسن فرهمند

کتاب مزرعه ی حیوانات

کتاب مزرعه ی حیوانات، افسانه ای مدرن و اثر نویسنده ی بسیار توانمندی است که استعداد درخشانش در نوشتن این ژانر از هجو، برای تمامی کتاب دوستان در سرار جهان به اثبات رسیده است. داستان کتاب، حکایت شورش حیوانات یک مزرعه علیه انسان هاست. 


خوک ها، رهبری سایر حیوان ها را به دست گرفته و در تلاش اند تا برتری خود را به اسب ها، گاوها، گوسفند ها و بقیه بقبولانند. اولین جرقه های شورش، زمانی زده می شود که خوکی، برای به دست گرفتن مالکیت جریان برق، پیشنهاد ساخت یک آسیاب بادی را مطرح می کند؛ ایده ای که ناپلئون، رهبر بی چون و چرای قیام، آن را از آن خود می داند. او از سگ های کوچک و جوان به عنوان محافظ خود استفاده کرده، با انسان ها وارد مجادله شده و به تدریج، حکومتی مستبدانه تشکیل می دهد و حتی قوانین وضع شده در ابتدای حکومت خود را نیز می شکند. 


پیروان قدیمی و وفادار او، شرایط حال حاضرشان را از نظر غذا و کار، بهتر از زمان حکومت انسان ها ندانسته و وقتی که ناپلئون و اسکویلر را در حال عیاشی و خوشگذرانی با دشمنانشان می بینند، به سرنوشت شوم خود پی می برند. مزرعه ی حیوانات، تشریحی اساسی بر آسیب های استبداد است و نشان می دهد که خودکامگی نه تنها باعث فساد رهبران می شود، بلکه قدرت فکر و استدلال مردم تحت حکومت را نیز از بین خواهد برد.



مزرعه حیوانات (به انگلیسی: Animal Farm) که در ایران به نام قلعه حیوانات نیز شناخته شده‌است، رمانی پادآرمان‌شهری به زبان انگلیسی و نوشته جورج اورول است. این رمان در طول جنگ جهانی دوم نوشته و در سال ۱۹۴۵ میلادی در انگلستان منتشر شد و در اواخر دهه ۱۹۵۰ میلادی به شهرت رسید.


قلعه حیوانات (Animal Farm)، یکی از دو اثر ماندگار و شاخص جورج اورول (George Orwell)، نویسنده و روزنامه نگار انگلیسی است، که در کنار رمان معروف هزار و نهصد هشتاد و چهار (۱۹۸۴)، عنوان پرفروش ترین آثار یک نویسنده قرن بیستم را به خود اختصاص داده است.


جورج اورول به‌عنوان یک سوسیال-دموکرات در جریان جنگ داخلی اسپانیا با سیاست‌های حکومت سوسیالیستی شوروی آشنا شده بود و از پاکسازی‌ های خشونت آمیز دوران ژوزف استالین -که با نام پاکسازی بزرگ شناخته می‌شود- خشمگین بود.


وی با نگارش این رُمان از استبداد طبقه حاکم شوروی به سختی انتقاد کرد و معتقد بود نظام شوروی به یک دیکتاتوری بدل گشته و بر پایه کیش شخصیت بنا شده است.


نقد و بررسی رمان قلعه حیوانات


اولاً این که رمان قلعه حیوانات دارای زبانی ساده و روان طنز آمیز و بسیار سرگرم کننده و جذاب می باشد و در عین حال ، بر پایه سبک نمادین و سمبلیک می باشد در واقع جورج اورول به گونه ی داستان را مطرح کرده که فرد با خواندن آن پی به موضوع مطلب می برد و با صراحت و شجاعت کامل احساست شخصی خود را در این رمان بیان نموده است.


بهتر بود که جورج اورول داستان را کمی مفصل تر بیان می کرد چرا که این امکان وجود داشت که داستان خیلی پر ماجراتر و جنجالی تر باشد چرا که در طول تاریخ ادبیات حیوانات یک بار بیشتر خسته نمی شود.


در بین جملات بی نظیر و تا حدودی طنز آمیز و نمکی می توان به جمله ی جناب بنجامین الاغ که می گفت: « خدا به من دمی عطا کرد که مگس ها را برانم ولی کاش نه دمی داشتم و نه مگسی آفریده می شد.»


با مفهوم ترین جمله ی در بین جملات این قلعه گفته شده که با جامعه کنونی نویسنده مطابقت دارد می توان به این جمله اشاره کرد: «تنها بنجامین معتقد بود که جزئیات زندگی طولانیش را به خاطر دارد و می داند همه چیز همان است که همیشه بوده و بعد ها نیز به همین منوال خواهد بود، زندگی نه بدتر می شود و نه بهتر او می گفت گرسنگی مشقت قوانین لا یتغیر زندگی است.» که این بدین معناست که انقلاب کارگری بر پایه نظام کمونیسم پایدار نخواهد بود.


جورج اورول با بیانی گیرا و زبانی مسلط به خوبی توانسته فقر و استبداد حاکم بر جامعه خود را آن طور که باید و شاید مدنظر خود می باشد، توصیف نماید.


جامعه که در آن علی رغم شرایط آشکار ظلم و ستم به دلیل عدم آگاهی و یا به دلیل عدم آزادی بیان، هیچ کس حق اعتراض به رژیم مستکبر را ندارد و در آن افراد به حداقل امکانات قانع می باشد که نمونه آن در متن گوسفندان این قلعه می باشد یعنی خفقان سیاسی که همان گونه در اشعار ملک الشعرای بهار این گونه پیام مشاهده می شود در واقع نویسنده دو طبقه با فاصله زیاد را به تصویر می کشد


۱- طبقه بالا خوک


۲- طبقه پایین جامعه

به عبارتی دیگر جورج اورول داستان را به گونه ی مطرح کرده که ذهن خواننده ناخود آگاه به دنبال واقع این افراد جامعه هستند که اجازه گرفتن قدرت و اختیار حکومت را به افرادی همچون ناپلئون می دهد.


تحلیل شخصیت های قلعه حیوانات

افرادی مانند بنجامین که نسبت به مسائل جامعه بی تفاوت می باشد و در بعضی مواقع به جزئیات مسائل نیز تیزبین می باشد و لیکن آزادی بیان ، آن طور که باید و شاید ندارد. و یا افرادی مانند با کسر که هر چند دارای شخصیت بلند همت، عزم راسخ و سخت کوش می باشد و لیکن ظلم و فساد موجود در جامعه را نمی تونه ببینه و شیوه تفکر او بر این پایه استوار است که تنها یک حزب حق تصمیم گیری در شرایط موجود در جامعه را دارد. و نماینده طبقه ی کارگر در انقلاب روسیه می باشد.


در جامعه افرادی مانند خوک ها به ویژه ناپلئون بوده که فقط به فکر خود بوده و از سادگی افکار جامعه سوء استفاده نموده و سعی می کنند آنها (سگ، گوسفندان و اسبها) را به زیر سلطه خود در بیاورد و یا وجود سگ هایی در جامعه که حریص و طمع کار بوده که برای سرمایه اندوزی دست به هر جنایتی می زنند به گوسفندان نماد افراد ضعیف، ترسو و دارای سطح فرهنگ پایین می باشد که با وجود شرایط آشکار ظلم و ستم قادر به حمایت از خود نیستند و فاقد آزادی بیان می باشد از این رو همواره از سوی سگ ها به ویژه خوک ها مورد سوء استفاده قرار گرفته می شود.

به نظر جورج اورول همت و ارادۀ بلند حیوانات در ابتدای داستان بسیار خوب بوده که طی یک انقلاب به رهبری میجر سبب می شود که جونز حاکم این مزرعه گریخته و در نتیجه آرامش و رفاه در جامعه برپا شود و لیکن به دلیل عدم انتخاب رهبر صحیح و به تبع عدم آگاهی و یا عدم آزادی بیان، می توان گفت که وضع مجدداً به روال قبلی بازگشته می شود و حیوانات مزرعه فنای این رژیم می شوند.

با خواندن این رمان به راحتی می توان هدف جورج اورول  یعنی انتقاد از انقلاب کارگری پرولتاریا تحت نظام سرمایه داری کمونیسم شوروی سابق به نمایندگی لنین و به ویژه استالین پی برد.

از نظر جورج اورول ، هیچ یک از شخصیت های داستان دارای صفتی مطلق نمی باشد.


وجود روشنفکران این جامعه یعنی ناپلئون و اسنوبال که در گذشته به انتقاد از نظام به حاکمیت جونز می پرداختند ولی بعد ها خود با به دست گرفتن قدرت در مجموع اصول این قوانین میجر را به زیر پا می گذارند و با دچار انحراف می کنند یا همان با کسر که در قسمت جای قبل به تحلیل شخصیت های آن پرداخته شد که دارای شخصیت صبور، سخت کوش، پرهمت را دارد و لیکن از سطح آگاهی و سطح فکری پایین را متأسفانه دارا می باشد و نمی تواند این نیرو و استقامت خود را می بایستی در چه جهت به کاربرد بنجامین علی رغم این که به کوچک ترین جزئیات جامعه خود آگاه بود و لیکن نسبت به همه مسائل جامعه بی تفاوت بود..

این رمان در مورد ایران نیز می توان صداق داشته باشد.


به طوری که پس از چندین سال که از انقلاب گذشته است نشان می دهد که خیلی از قوانین را مثل هفت اصل قلعه حیوانات با این که نشکسته ایم اما هرجا که امکان بوده به ضررمان تمام شود آنها را تغییر داده ایم.

بر داشت کلی از داستان را می توان در دو خط عنوان کرد:


اینکه هر انقلابی روزی به انحراف کشیده می شود.


تلاش در جهت دستیابی به قدرت و سرمایه اندوزی ایجاد جامعه ی بی طبقه را غیر ممکن می کند.


درون مایه قلعه حیوانات 

داستان قلعه حیوانات از این قرار است که آقای جونز که در حال بستن درب مرغدانی بود به دلیل شراب خوری و مستی زیاد فراموش می کند که درب منفذ بالای آن را ببندد. و میجر – خوک نر – طی یک خوابی همه حیوانات را به دور خود جمع نموده و از آن ها می خواهد که علیه جونز – حاکم مزرعه – شورش کرده و خود حکومت را به دست بگیرند که سرانجام حیوانات جونز را طی یک انقلابی از مزرعه بیرون می کنند.


بعد از مرگ جونز، اصول حیوانگری برروی دیوار حک می شود، مغز متفکران این انقلاب را دو خوک اسنو بال و ناپلئون بر عهده داشتند ناپلئون واسنوبال همواره در افکار خود با یکدیگر اختلاف داشتند ولی یک سری مسائلی، هنگامی که اسنو بال اوضاع را مطابق با وفق خود نمی داند فرار را بر نبرد ترجیح می دهد.


به مرور زمان زندگی این حیوانات وارد عرصه جدیدی می شود و حیوانات به بیکارگی و مورد ظلم و ستم قرار می گیرند و در استناد به این قانون ***


« هیچ حیوانی، حیوان کشی نمی کند» به « هیچ حیوانی بدون دلیل حیوان کشی نمی کند»، تبدیل می شود


و شعار « همه حیوانات برابرند» با تغییر و تحریف به جمله « بعضی حیوانات برابر ترند» تبدیل می شود.


و یا جمله « چهار یا خوب، دوپا بد» به جمله « چهارپا خوب، دو پا بهتر» تبدیل می شود!


به گونه ای که با توجه به این تحریفات در قوانین در انتهای کتاب مشاهده می شود که ناپلئون پا بین کینگتن در یک میز در حال خوردن شراب و غذا می باشد.

همان طور که گفته شد این کتاب بر ضد نظام سرمایه داری سوسیالیسم و یا استالینیسم نوشته شده است از این رو در این پاراگراف بر آن است که نظام کمونیسم ۱۹۱۷ روسیه با کتاب مزرعه حیوانات جورج اورول بر اساس آن چه که از این نظام تا حدودی از طریق کتاب های درسی و غیر درسی آشنایی دارم – وفق داده شود.

کشور روسیه ( قلعه حیوانات) که وسیع و همچنین از ارتش قدرتمندی هم برخوردار بود که فردی به نام تزار – همان روسیه ترازی – ( آقای جونز) در آن حکمرانی می کرد که دارای فاصله طبقاتی زیادی بود،


دهقانان ثروتمند ( انسانها ) و کشاورزان ضعیف ( حیوانات (حیوانات) که سرانجام شخصیت مقدس به نام لنین ( میجر) از کارگران و دانشجویان خواستار اعتصاب و انقلاب علیه نظام سرمایه داری و با تبعیض طبقاتی و در جهت برقراری حاکمیت نظام بی طبقه شد و هر شعاری غیر از « سرنگونی رژیم و تشکیل حکومت کارگری» را « خیانت به منافع کارگر» دانست.


و با همراهان خود تشکیل حزب بلشویک (اکثریت) را دادند به طوری که لنین پس از ورود به روسیه در ۱۹۱۷ سیاست ضرب دولت موقت را ترور کرد و انقلاب بورژوایی (سرمایه داری) را به سمت انقلاب پرولتاریایی ( کارگری) پیش برد.


همان گونه که میجر که شب قبل خوابی دیده و خواستار تغییر و تحریف جهت زندگی حیوانات شده بودند و طی برپایی جلساتی از حیوانات خواستار برکناری آقای جونز در جهت رفع تبعیض طبقاتی و برقرار ی صلح و آرامش شد که سرانجام طی انقلابی، حیوانات آقای جونز را به رهبری میجر بیرون راندند و خود حاکمیت آن را به عهده گرفتند و شعار «چهارپاها خوب، دوپاها بد» را مطرح کردند.


لنین (میجر) طی عملیاتی در جنگ در ۱۹۱۸ زخمی و سرانجام رهبری حزب دو شخصیت تاریخی شوروی یعنی تروتسکی ( اسنوبال) و استالبن ( ناپلئون) بر عهده گرفتند.


از آن جا که شخصیت تروتسکی به دلیل برقراری روابط صلح با کشور آلمان و تبع پیروزی بلشویک ها، نسبت به استالین در میان مردم محبوب تر به نظر می رسید. در واقع تروتسکی و استالین هر دو در شکل گیری حکومت با یکدیگر اختلاف عقیده داشتند بدین معنا که صلح با کشورهای سرمایه داری غرب بود در حالی که تروتسکی خواهان انتشار نظام کمونیسم کارگری به سایر نقاط بود. ( فرستادن کبوترها به سایر مزارع).


بعد از انقلاب اکتبر ۱۹۱۷، روال زندگی کارگران و اقشار ضعیف همچون سابق گشت در حالی که او مدعی بود که سیاست هایش را بر مارکیسم – لنیسم برپا کرده است.


استالین از این واقعیت که تروتسکی درست قبل از انقلاب به بلشویک ها پیوسته بود استفاده کرد و توجه عموم را به اختلافات بین تروتسکی و لنین جلب نمود یکی از سایر دلایل قدرت گیری استالین این واقعیت بود که تروتسکی با انتشار وصیت نامه لنین مخالفت می کرد و در این وصیت نامه لنین به ضعف و قدرت را به دست بگیرد که سرانجام با یکی از یارانش تروتسکی را تبعید و پس به قتل رساند ( از آن جا که اسنوبال در جنگ گاودانی توسط جونز زخمی شد، ناپلئون از این فرصت استفاده کرد و توطئه هایی علیه اسنوبال به کاربرد مثلاً این که او (اسنوبال) یکی از همسدتان جونز بوده و او فردی خائن به قوانین و اصول حیوانگری می باشد که با این توصیفات او را به مزارع دیگر تبعید و پس به قتل رساند»

استالین به کمک چکا « پلیس مخفی روسیه» تک تک مخالانش را از میان راه برداشت ( اشاره به جنایت های ناپلئون در کشت و کشتار حیوانات شامل سه خوک، گوسفندان، سه مرغ اسپانیایی … دارد که در واقع قانون میجر – هیچ حیوانی حیوان کشی نمی کند – را زیر پا گذاشت).

او سرانجام پیوند عدم تعرضی با هیتلر بست و طبقه خود را به سوی بورژوایی و سرمایه داری سوق داد. ( مزرعه پنبچ فیلد نماد کشور آلمان نازیسم است چرا که هم وسعت کشورش در مقایسه با گیل کینگ تون اندک است از طرف دیگر مالک آن یعنی فدریک که چون فردی میله گر، خائن و یا ظالم و ستم کار می باشد همان هیتلر می باشد و مزرعه فاکس وود همان کشورهای بریتانیا یعنی فرانسه و انگلیس می باشد که قلمرو شان داری وسعت زیادی می باشد).


استالین ابتدا شعار مرگ بر هیتلر را سرلوح کار خود قرار می دهد اما پس تغییر رویه داده و در صدد تجارت با متفقین برآمد و لی ناخوداگاه به سمت تجارت با هیتلر کشیده شد که نتیجه آن شکست رابطه اقتصادی بین آلمان و شوروی، و حمله آلمان عملیات*** به این کشور بود.


( ناپلئون در حالی که مرگ بر فدریک را سرمی داد به سمت برقراری رابط تجاری با بیل کینگتون است ولی سرانجام ارتباطش با فدریک جور می شود که نتیجه آن حمله فدریک به این مزرعه می باشد.)


که سرانجام استالین شعار خود را مجدداً مرگ بر هیتلر سوق می دهد و در صدد برقراری ارتباط تجاری با کشور های قندق یعنی چرمیل و رزولت می باشد.


در انتهای کتاب به برقراری رابطه تجاری ناپلئون با اقای گیل کینگتون مالک فاکس وود اشاره دارد.


در واقع استالین همواره در صدد توسعه سرمایه داری و نظام سوسیالیسم حاکم بر نظام کمونیسم است ، این درحالی است که طبقه کارگر بر خلاف نظام کمونیسم اساس شود خود بر پایه نظام کمونیسم مارکسیسم و لنینیسم بود در حالی که روش خود را به سمت نظام سرمایه داری سوق داد و طبقه کارگر فاقد هرگونه مالیکت خصوصی و شخصی می باشد و اقتصاد کشور را کاملا؟ً در دست خود گرفت.


( همان گونه که در مزرعه حیوانات تنها خوک ها به ویژه ناپلئون مالک مزارع اشتراکی است به گونه ای که تنها خوکها حق تحصیل داشتند و ساختمان های مجلل و در تحت خواب ها می خوابیدند شراب خوری و حیوان کشی و سایر طبقات به عنوان برده به بیکارگی کشیده می شدند و در محرومیت مطلق یعنی کار بیشتر و غذای کمتر به سر می بردند و از هرگونه حاکمیت خصوصی برخوردار نبودند. به عنوان مثال جمع آوری تخم مرغ های بدون توجه به اعتراض آن، و تبع شکنجه آنها).

سرانجام این قرار داد، جنگ بین شوروی و کشورهای بریتانیا یعنی حزب فاشیسم به رهبری موسولینی. ( همان گونه که به ناسازگاری ناپلئون با آقای پیل کینگتون اشاره می شود.)


قلعه حیوانات، با نام اصلی «مزرعه حیوانات» رمان کوتاهی تمثیلی درباره گروهی از حیوانات است که انسان‌ها را از مزرعه‌ای که در آن زندگی می‌کنند، بیرون کردند و خود اداره مزرعه را به دست می‌گیرند، ولی پس از مدتی این حکومت به حکومتی خودکامه با شرایط مشابه قبل تبدیل می‌شود، این رمان در طول جنگ جهانی دوم نوشته شد و در سال ۱۹۴۵ میلادی منتشر شد، ولی در اواخر دهه ۱۹۵۰ میلادی محبوب شد، معروف‌ترین جمله این کتاب «همه حیوانات باهم مساویند، اما برخی مساوی ترند» است در زبان انگلیسی به صورت یک ضرب المثل و جمله کنایه آمیز وارد شده است، قلعه حیوانات توسط جورج اورول نوشته شده است.



خرید کتاب مزرعه ی حیوانات 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محسن فرهمند

کتاب خانه ی خاموش


در عمارتی قدیمی در کنثیسار-که سابقا دهکده ی ماهیگیری بوده و اکنون به محلی پررفت وآمد و مدرن در نزدیکی استانبول تبدیل شده-بیوه ای سالخورده به نام فاطما، انتظار بازدید سالانه ی نوه هایش را می کشد: فاروک، تاریخ نگاری فاسد و شکست خورده؛ خواهر حساس و چپ گرای او به نام نیلگون و نوه ی کوچکتر، متین که علاقه مند به زندگی مدرن است و رویای زندگی در آمریکا را در سر می پروراند.


 فاطما برای چندین دهه در این روستا زندگی کرده است: از زمانی که همسرش، دکتری جوان و آرمان گرا، برای کمک به ماهیگیران فقیر به این روستا آمد. حالا او مدت هاست که مریض است و خدمتکار باوفایش رجب، یک کوتوله و فرزند نامشروع دکتر، از او مراقبت می کند. فاطما و رجب خاطرات مشترک خوب و بد فراوانی را به یاد دارند. اما پسرعموی رجب، پسری که از مدرسه اخراج شده و تمایلات افراطی میهن پرستانه دارد، این خانواده را وارد جریانات و آشوب های فزاینده ی سیاسی کشور می کند. کتاب خانه ی خاموش، رمانی مسحورکننده است که کشمکش بلندمدت ترکیه در مواجهه با مدرنیته را به زیبایی به تصویر کشیده است.


کتاب «خانه خاموش» نوشته اورهان پاموک (-۱۹۵۲) نویسنده ترک و برگزیده جایزه نوبل در سال ۲۰۰۶ است. او تنها نویسنده ترک است که تا کنون موفق به دریافت جایزه نوبل شده است.


این کتاب را می‌توان به نوعی زندگینامه پاموک دانست. او در این کتاب 

نکته جالبی که در این کتاب دیده می‌شود، روش متفاوت روایت داستان است؛ هر فصل را یکی از شخصیت‌ها از دید خودش تعریف می‌کند. این روایت‌ها، داستان ِ دردهایی است که هر فرد در زندگی دارد؛ هر راوی چیزهایی برای پنهان کردن از بقیه دارد.


پاموک با این شیوه‌ روایی، به‌جای آن‌که کل داستان را از دید یک‌نفر ببیند و بیان کند، مجموعه‌ای از انسان‌های متفاوت را وارد قضیه کرده است. روایت کنندگان ِ هر فصل، نظرات واقعی‌شان را نسبت به بقیه بی‌پرده بیان می‌کنند؛ مثلا حسن پدرش را «بلیط فروش ِ چلاق» و عمویش را «کوتوله» خطاب می‌کند. هر راوی از فرصتی که نویسنده در اختیارش قرار داده استفاده می‌کند و آمال و آرزوهای نهان‌اش را با خواننده درمیان می‌گذارد.


دانستن اینکه بین این لوق ها و رادیکال ها چه نوع رابطه ای وجود دارد به چه درد می خورد؟ فرض کنیم که من روزی آنقدر ثروتمند شدم که حساب پول هایم را فقط می توانم با استفاده از لگاریتم و معادله داشته باشم یا یک کار دولتی انجام میدهم، یعنی من آنقدر احمق هستم که آن روز به فکرم نرسد برای انجام این کارها از یک منشی استفاده بکنم؟



جنون پاموک با نبوغ توام است! (اومبرتو اکو). پاموک اعتراف می‌کند تمام شخصیت‌ها در رمان «خانه خاموش» بازتابی از او و احوالات متفاوت درونی ‌اش است: «کودکی ‌ام همواره با این تصور گذشت که اورهانی دیگر در خانه ی دیگری است». اورهان پاموک، نویسنده نوبلیست ترک که در سال 1952 میلادی در خانواده ی پر جمعیتی در شهر استانبول ترکیه به دنیا آمد، تا سن بیست و دو سالگی رویای نقاش شدن در سر داشت. 


«این ایده نخست مورد تشویق و حمایت خانواده ‌ام قرار گرفت و این درحالی بود، که بیشتر افراد خانواده ی من مهندس عمران بودند. پدر و مادرم در مورد خواهر و برادرهایم می‌گفتند: این یکی به همان مدرسه ‌ای خواهد رفت، که پدربزرگ ‌شان می‌رفت؛ آن یکی به مدرسه عمویش، و این یکی هم - که منظورشان من بودم – مهندس معمار خواهد شد». این ایده، بعد‌ها با یک تصمیم سریع و آنی به یکباره از ذهن او پاک شد، و به نقطه ی عطف زندگی ‌اش یعنی داستان نویسی انجامید. «همه ‌چیز را به یکباره کنار گذاشتم، تحصیل، نقاشی، معماری وهمه را...؛ خود را در اتاقم حبس کردم، و مشغول نوشتن شدم. 


حالا که مردم از من این سوال را می‌پرسند که چطور توانستم در دهه ی 30 زندگی، به عنوان یک رمان نویس در ترکیه شناخته شوم؛ یا اینکه چرا نقاشی و معماری را رها کردم، من درست مثل گوزنی که به چراغ جلو ماشینی، زل زده باشد، به آنها خیره می‌شوم، چرا که برای این پرسش پاسخی وجود ندارد.». او در سنین پایین دریافت که نقاشی کردن، نظم و انضباط درونی می‌طلبد و یک دنیا تنهایی... که از این منظر، تالیف هم کاملا شبیه به آن است، 


و با خلق و خوی او سازگار...؛ درست مانند خود پاموک که خیالپردازی جزو جدایی ناپذیر زندگی ‌اش است، شخصیت‌های داستان‌هایش نیز پیوسته در حال خیالبافی هستند. رمان «خانه خاموش» که دومین اثر وی ایشانست، و به باور خودش از دل رمان «جودت ‌بیک و پسران»، نخستین رمانش ‌زاده شده؛ حکایت آدم‌هایی است که هیچ یک از وضعیت فعلی خود راضی نیستند و رویای دیگری بودن را در سر می‌پرورانند. 


مراد گلسوی، نویسنده ی ترک در باره ی «دنیای ادبی اورهان پاموک» می‌نویسد: «ابتدا به نظر می‌رسد که شخصیت‌های رمان خانه خاموش رویاهایی از جنس رویاهای همه آدم‌ها در سر دارند، اما دلتنگی عمیقی که شخصیت‌های رمان آن را تجربه می‌کنند، هر قدر هم که این دلتنگی در رمان‌ها مشخصه ی دنیای شرق محسوب شود، بیشتر یک اندیشه و واهمه جهانی ست چرا که خواست دیگری بودن، منجر به این واهمه می‌شود که نمی‌توان خود بود!


». انگین کیلیچ در مقاله ی خود به نام: «اصوات خانه خاموش»، می‌نویسد: «همه در خانه خاموش غمگینند و عقده‌ های حقارت آنها ازجنس فقر، عقب ‌ماندگی، شرقی بودن، بی ‌پدری و مسائلی از این قبیل است. بیشتر این شخصیت‌ها با ناامیدی، دلباخته فرد نامناسب خود هستند. اما تمام اینها نه در قالب رمانی مالیخولیایی و غمگین که گاه حتی به صورت رمانی شاد و سرزنده رو به ‌روی‌مان ظاهر می‌شود. با این وجود، همین که رمان به پایان می‌رسد، چیزی به نام خوشبینی برای خواننده باقی نمی‌ماند!». «خواب، در اثرِ یک فعل و انفعال شیمیایی، روی می‌دهد 


و مثل رویدادهای دیگر دلیل علمی و منطقی دارد. همان طور که روزی فرمول آب کشف شد، روزی فرمول خواب را هم کشف می‌کنند». اینها نخستین جملاتی هستند که ما را با تفکر پوزیتیویستی صلاح ‌الدین در «خانه خاموش»؛ آشنا می‌کند. همسرش فاطمه، درست در نقطه ی مقابل شخصیت او قرار دارد.». صلاح ‌الدین تمام عمرش را صرف تالیف دایرة ‌المعارفش می‌کند، چون عامل عقب ‌ماندگی شرق را، جهالت و عدم آگاهی مردم می‌داند. رویای او بیدار کردن شرق است حتی شده به زور...؛ فاطمه اما، به گذشته ی خود بسیار پایبند است؛ و رویای یگانه ‌اش بازگشت به گذشته، و گذران حیاتی عاری از گناه است. 


او از مدرنیته بیزار است، و هر چیز جدید را تصنعی و ساختگی می‌داند. فاطمه در بیان نفرت خود، از کلمه ی «پلاستیک» زیاد استفاده می‌کند. به گفته ی خودش، عطر‌ها دیگر نه در ظرف‌های شیشه ای، که در ظرف‌های پلاستیکی فروخته می‌شوند؛ و ماشین‌های پلاستیکی جای درشکه ‌ها را گرفته ‌اند. او حتی تا به آنجا پیش می‌رود، که قلب نوه ‌هایش را هم پلاستیکی می‌داند! 


از دیگر شخصیت‌های رمان «خانه خاموش»، که مولفه ی خیالپردازی در او به روشنی دیده می‌شود، شخصیت حسن است. او یک ناسیونالیست افراطی ست، که به خاطر بی ‌پولی از پولدارها متنفر است. جایی در قلب هیچ زنی ندارد، پس از زن‌ها هم بیزار است و چون خودش خوشحال نیست، از همه ی آدم‌های خوشحال هم بدش می‌آید. او هم مانند صلاح ‌الدین با این آرزو زندگی می‌کند، که روزی خواهد توانست کارهای بزرگی انجام دهد. حسن که درگیر عقده ‌های خود کم ‌بینی ست، روزی را تصور می‌کند که صاحب کارخانه ‌ای ست، و هفت هزار نفر کارگر به همراه یک زن دستیار مسلمان، زیر دست او کار می‌کنند؛ یا روزی که فرماندار شده است و نیلگون را در حالی که عجز و لابه می‌کند، کت ‌بسته پیش او می‌آورند، و او به دست و پای حسن می‌افتد، تا دستور دهد آزادش کنند.


 در طرفی دیگر متین را می‌بینیم که آن «دیگری» برای او یک میلیاردر معروف است. به زعم او پول حرف اول را در دنیا می‌زند. حتی می‌بینیم که بیش از مرگ پدر و مادرش، از اینکه مرگ آنها میراثی برای او به همراه نداشته، ناراحت و دلگیر است. رویای متین، گاه در قالب یک میلیاردر زن‌‌باره و گاه در قالب یک دانشمند فیزیک متبلور می‌شود. رجب، کوتوله خدمتکاری ست که همانند فاطمه، رویایش نه معطوف به آینده، که بازگشت به گذشته است.


 گهگاهی دلتنگ شنیدن قصه‌ های مادرش می‌شود، و دلش می‌خواهد تا دوباره به آن روزها بازگردد. او با اینکه به ظاهر به زندگی یکنواخت خود خو کرده، اما «دیگری ‌بودن» خوابی ست که همه در «خانه خاموش» آن را دیده‌اند...؛ درد فاروق اما، درد دیگری است. او که پیوسته خود را در کارزار جدال با روح دوگانه ‌اش می‌یابد، رویای داشتن روح واحد را در سر می‌پروراند؛ و همین وجه تمایز او با سایر شخصیت‌های رمان است که رویای پول، شهرت، و انجام کارهای مهم دارند. 


فاروق از این دوگانگی به ستوه آمده و با تمام وجود، وحدت و روح یگانه، طلب می‌کند؛ در زیرزمین نمور بایگانی نه به جست ‌و جوی تاریخ، که در اصل در پی یافتن خویشتن است. و اما نیلگون، یک انقلابی بی ‌تجربه و تازه کار، که خود راوی نیست و از زبان سایر شخصیت‌ها به مخاطب معرفی می‌شود. حتی شاید بتوان او را بداقبال‌ترین شخصیت این خانه معرفی کرد. نیلگون «پدرها و پسرها» را می‌خواند، و رویای تغییر اصول و قراردادهای اجتماعی در سر دارد، گرچه خوانشگر اینها را از زبان خود او نمی‌شنود.


 پاموک اعتراف می‌کند که: «تک‌تک جوان‌های این رمان، خود من هستند...»؛ و اذعان می‌کند از بین رمان‌هایی که تا به امروز نوشته، «خانه خاموش» بیشترین محبوبیت را در میان جوان‌ها داشته، و دلیلش را هم در این می‌داند که در این کتاب، چیزهایی در رابطه با دوران جوانی و احوالات درونی خود نوشته است: «برای نوشتن خانه خاموش، از اتفاقات زیادی الهام گرفتم، که یکی از آنها نامه ‌هایی بود که پدربزرگم در سال‌های جوانی، برای مادربزرگم می‌نوشت. 


پدربزرگم در آن سال‌ها برای تحصیل در رشته ی حقوق عازم برلین می‌شود. اما قبل از سفر، با مادربزرگم نامزد می‌شوند، و آن طور که می‌گویند، او در سال‌های تحصیل خود در آلمان، نامه ‌های زیادی برای نامزدش می‌نویسد، که مضمون و حال و هوای این نامه ‌ها بی‌شباهت به درس‌هایی نیست که آقای صلاح ‌الدین به همسرش فاطمه می‌دهد. این را هم می‌دانم که عکس ‌العمل مادر بزرگ من هم، درست مثل فاطمه، از جنس بی ‌توجهی و «گناه و حرام» بوده... با تصور رابطه سرد و ناموفقی که احتمالا بین آن دو می‌گذشته، من، نخستین جملات رمان خانه ی خاموش را نوشته ام.». پایان نقل از نوشتار مترجم رمان خانه خاموش. ا. شربیانی



خرید کتاب خانه ی خاموش 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محسن فرهمند