والتر فندریش، شخصیت اصلی این رمان عاشقانه، در آلمان پس از جنگ و در دوره ی موسوم به «معجزه ی اقتصادی» زندگی پرتغییر و تحولی را پشت سر گذاشته است. او بعد از جنگ، کارآموزی در شغل های مختلفی را تجربه کرده است: کارآموزی در تصدی گری بانک، نجاری، فروشندگی و برق کاری. والتر در نهایت شغلی پرسود و منفعت پیدا می کند و به عنوان تعمیرکننده ی ماشین های لباسشویی مشغول به کار می شود، اما همچنان از زندگی خود ناراضی باقی می ماند.
اما یک روز، این نارضایتی با درخواستی از سوی پدرش برطرف می شود؛ پدر از او می خواهد که در یک ایستگاه قطار، به دنبال دختر یکی از همکارانش برود. ملاقات با هدویگ بیست ساله به نقطه ی عطفی در زندگی والتر تبدیل می شود. او مصمم است که علاقه ی این دختر جوان را جلب کند و عزمی را از خود نشان می دهد که یادآور دوران کودکی اوست؛ زمانی که در شرایط سخت اقتصادی خود، ولع سیری ناپذیر و وسواس گونه ای در طلب نان داشت.
اوضاع و احوال دشوار محیط پیرامون، والتر را به یک دزد تبدیل کرده بود تا اینکه سرانجام، تنها چیزی که برای او اهمیت داشت، پول بود. در نهایت، فقط قدرت عشق به هدویگ است که ارزش های اخلاقی فراموش شده را دوباره به یاد والتر می آورد.
کتاب در مورد پسری فقیر است که روزی به شهر بزرگی آمده تا حرفه ای یاد بگیرد او همیشه فقیر و گرسنه بوده و سال ها بعد وقتی تعمیرکار ماهری می شود هنوز مهم ترین دغدغه ذهنیش نان است . قرار است او با دختر رئیسش ازدواج کند تا اینکه یک روز به ایستگاه قطار می رود تا دختر تازه واردی به نام هدویگ را راهنمایی کند و ......... او متوجه می شود در زندگیش چیزهای بسیار مهم تری از نان نیز وجود دارند
سبک نوشتنش عالیه یعنی هنر نویسندگیش همون هنر نویسندگی هست که توی عقاید یک دلقک هم دیده بودیم اما من از کتابش متنفر شدم واقعا بدم اومد چون موضوعش حالم را بهم می زد و اونقدر قسمت مورد نقدش مخالف عقاید من بود که به هیچ کدوم از نقاط قوتش نمی تونم توجه کنم هر چند خیلی چیزهای دیگه رو هم می خواد بگه .
هاینریش بل کسی بود برای من که بزرگ ترین و زیباترین مفهوم عشق را توی وجود یک دلقک نشون داده بود اما اینجا تنها چیزی که می دیدم خودخواهی بود و عشق های ظاهری ..... قهرمان داستان ما چند سال با دختری دوست بود هیچ نشونه ای از چگونگی دوستی چند ساله انها در کتاب نیست اما می دونیم اظهار علاقه قهرمان داستان تا حدی بوده که قرار ازدواج گذاشته و بعد یک دفعه در یک دقیقه فقط با دیدن صورت یک دختر توی ایستگاه قطار همه چی زیر و رو می شه و یادش می افته چه کار اشتباهی کرده ...
شاید اگه نویسنده کس دیگه ای بود این قدر خصمانه به کتاب نگاه نمی کردم اما نمی تونم از کسی عاشقانه ترین قصه دنیا رو نوشته قبول کنم که بذاره یک مرد فقط با یک نگاه تمام تعهداتش را زیر پا بگذاره و عشقش را فقط با یک نگاه پیدا کنه نه چیز دیگه .
به نظر من تو زندگی مهم ترین چیز وجدان و حس مسئولیته حتی خیلی برتر از عشق و بدترین و تنفرامیزترین جای داستان قسمتی بود که پسر فکر می کرد در حق لورا نامردی می کنم اما نمی کشمش که باهاش کنار می یاد فراموش می کنه .... این که این قدر بی مسولیت باشیم در قبال رفتارمون و فکر کنیم اونها هم مثل ما ظاهری بودن ........
در همین زمان با خودش بگه اولا مثل کسیه که اشتراک روزنامه ای را داره که مطالبش را هر روز می خونه اما اصلا به این توجه نمی کنه که یک اگهی داره که به دلایل غیر مترقبه ممکنه روزنامه به دستتون نرسه یعنی واقعا وقتی با کسی قرار ازدواج می ذارید همچین اگهی هم دنبالش هست ؟!!!!!!!!!!!! فکر کنم توی هر رابطه ای باید توی کلماتمون دقیق باشیم و خودمون را معتقد به کاری که بهش پایبند نیستیم نشون ندیم ..... یک چیز جالب این بود که از جمله معیارهای زیبایی دست های بزرگ یک خانم بود :دی
آلمان چند سال پیش یک مجموعه ای از میراث این هنرمند را گردآوری کرد که جالبه بدونید در بین اونها 70هزار نامه هم بوده
رمان «نان سالهای جوانی» نوشتهی «هاینریش بل» نویسندهی صاحبنام آلمانی را «محمد اسماعیلزاده» به فارسی برگردانده است. این رمان سرگذشت مرد جوانی به نام فندریش و تاثیری که قحطی و گرسنگی پس از سالهای جنگ جهانی دوم روی او گذاشته به تصویر میکشد. او با دختری آشنا میشود و جریانی عاشقانه با تصویر قحطی و گرسنگی در سالهای پس از جنگ در این رمان درهم میآمیزد. در بخشی از داستان میخوانیم: «... گرسنگی قیمتها را به من یاد داد، فکر نان تازه مرا کاملا از خود بیخود میکرد، من غروبها ساعتهای متمادی بیهدف در شهر پرسه میزدم و به هیچ چیز دیگر فکر نمیکردم به جز نان.
چشمهایم میسوخت، زانوهایم از ضعف خم میشد و حس میکردم چیزی مثل گرگ درنده در وجودم هست. نان.» هاینریش بل (۱۹۸۵-۱۹۱۷) نویسندهی آلمانی است که موفق به کسب نوبل شده است. مضمون بیشتر نوشتههای او جنگ و پیامدهای آن بر زندگی و اوضاع انسانهاست. آثار او عبارتند از: «سیمای زنی در میان جمع»، «آبروی ازدسترفته کاترینا بلوم»، «شبکه امنیتی» و «بیلیارد در ساعت نه و نیم»، «قطار به موقع رسید»، «گوسفندان سیاه»،
«آدم، کجا بودی؟»، «و حتی یک کلمه هم نگفت»، «خانهای بیسرپرست»، «نان سالهای جوانی»، «یادداشتهای روزانه ایرلند»، «عقاید یک دلقک»، «جدایی از گروه»، «پایان ماموریت»، «زنان در چشمانداز رودخانه»، «میراث»، «فرشته سکوت کرد»، و «اتفاق». کتاب حاضر را نشر «چشمه» منتشر کرده و در اختیار مخاطبان قرار داده است.