0
آلبر کامو در رمان «بیگانه» خود را روبروی مرگ قرار میدهد و سعی میکند مشکل مرگ را برای خودش و برای خوانندگانش حل کند. او سعی میکند دغدغهی مرگ را و هراس آن را زایل کند. قهرمان این داستان، «بیگانه»ای است که گرچه درک میکند بیهوده زنده است ولی در عین حال به زیباییهای این جهان و به لذاتی که نامنتظر در هر قدم سر راه آدمی است سخت دلبسته است و با همینها است که سعی میکند خودش را گول بزند و کردار و رفتار خود را به وسیلهای و به دلیلی موجه جلوه دهد. مردی است از همه چیز دیگران بیگانه. از عادات و رسوم مردم؛ از نفرت و شادی آنان و آرزوها و دلافسردگیهاشان و بالاخره مردی است که در برابر مرگ - چه آنجا که آدم میکشد و مرگ دیگری را شاهد است و چه آنجا که خودش محکوم به مرگ میشود - رفتاری غیر از رفتار آدمهای معمولی دارد.
آلبر کامو هفتم اکتبر سال هزار و نه صد سیزده در الجزایر فرانسه به دنیا آمد. پدرش در سال ۱۹۱۴، در بحبوحه ی جنگ جهانی اول، در نبرد مارن کشته شد. آلبر به همراه مادر و برادرش با مادربزرگ مادری خانواده و یک عموی فلج در آپارتمانی دو اتاقه زندگی می کرد. کامو با وجود تنگدستی بسیار خانواده، در دانشگاه الجزیره قبول شد و با انجام یک رشته مشاغل نا متعارف، خرج تحصیل خود را تامین می کرد. اما، یکی از چندین حمله ی شدید سل، وی را مجبور به ترک تحصیل کرد.
فقر و بیماری یی که کامو در جوانی از سر گذراند، تاثیر بسیار زیادی بر نوشته هایش گذاشت. سرانجام، کامو بعد از رها کردن تحصیل، وارد دنیای روزنامه نگاری سیاسی شد و در طول مدت فعالیتش در یک روزنامه ی مخالف سیاست استعمارگری، مطالب فراوانی هم درباره فقر مردم الجزیره نوشت. از سال ۱۹۳۵ تا ۱۹۳۸، کامو مسئول اداره ی Théâtre de l’Equipe بود؛ موسسه ای که سعی داشت تا مردم طبقه ی کارگر را مجذوب نقش آفرینی های آثار بزرگ نمایشی کند. کامو در طی جنگ جهانی دوم به پاریس رفت و بدل به یکی از نویسندگان مهم جنبش مقاومت ضد آلمان شد. ضمناً سرویراستار روزنامه ی نبرد هم بود؛ یک روزنامه ی مهم که به صورت زیرزمینی به چاپ می رسید.
در طول دوران جنگ در پاریس بود که کامو فلسفه ی پوچ گرایی خود را شکل داد؛ یک اصل اساسی این فلسفه، تاکید کامو بر این امر بود که زندگی هیچ هدف منطقی و مثبتی ندارد. تجربه ی جنگ جهانی دوم بسیاری از دیگر روشنفکران را هم به نتیجه ای مشابه رساند. برای بسیاری کسان که جنایات مهیب حزب نازی هیتلر و کشت و کشتار کم سابقه جنگ جهانی دوم را دیده بودند، دیگر قابل پذیرش نبود که هستی انسان دارای هدف یا معنایی قابل فهم است. به تعبیر کامو، هستی صرفاً پوچ به نظر می رسید.