۸ مطلب در شهریور ۱۳۹۶ ثبت شده است

کتاب دزد


کتاب دزد، داستانی ساده اما بسیار جذاب دارد: یک دختر، چند کلمه، یک نوازنده ی آکاردئون، نازی های متعصب و دیوانه، مشت زنی یهودی و مواردی متعدد از دزدی و سرقت. رمان پیشگامانه ی مارکوس زوساک، داستان زندگی لیسل ممینگر در خلال جنگ جهانی دوم در آلمان است. لیسل، دختری سرراهی است که در حومه ی مونیخ زندگی می کند. او با دیدن کتاب ها، تنها چیزهایی که نمی تواند در برابرشان مقوامت کند، به دزدی چیره دست و ماهر تبدیل می شود.


لیسل با کمک پدر خوانده ی خود که نوازنده ی آکاردئون است، خواندن و نوشتن می آموزد و کتاب های مسروقه ی خود را حین بمباران هاش شهر، با همسایگان و مرد یهودی پنهان شده در زیرزمین، شریک می شود. کتاب دزد، داستانی فراموش نشدنی درباره ی توانایی کتاب در تغذیه ی روح آدمی است.


گزیده ای از کتاب کتاب دزد

آنها منتظر یک دختر و یک پسر بودند و می‌توانستند از بابت نگهداریشان کمک هزینۀ  اندکی دریافت کنند. هیچ‌کس جرئتش را نداشت به رزا‌هابرمن بگوید پسرک نتوانسته از سفر جان سالم به در ببرد. در واقع، هیچ‌کس هرگز دوست نداشت با او حرف بزند. اصولاً این زن چندان دوست‌داشتنی نبود، هرچند در گذشته سابقۀ  خوبی در نگهداری بچه‌های بی‌سرپرست داشت. ظاهراً چند تایی‌شان را خوب تربیت کرده بود.

در آغاز کتاب دزد می خوانیم

 

سرآغاز

کوهی از ویرانی

آنچه در این بخش راوی به ما معرفی می‌کند:

خودش- رنگ‌ها- و کتاب دزد


مرگ و شکلات

ابتدا رنگ‌ها

سپس آدم‌ها.

معمولاً وقایع را اینگونه می‌بینم

یا بهتر بگویم سعی می‌کنم اینگونه ببینم.

اینجا یک حقیقت کوچک وجود دارد

خواهید مُرد.

صادقانه تلاش می‌کنم در مورد این موضوع با شادمانی حرف بزنم، اما به‌رغم تلاشم اغلب آدم‌ها از باور من هراس دارند. لطفاً به من اعتماد داشته باشید، بدون شک من هم می‌توانم خوشرو باشم. می‌توانم دلنشین باشم. دوست‌داشتنی، یا چیزهایی از این دست. فقط از من نخواهید خوب باشم. خوب بودن هیچ نسبتی با من ندارد.


عکس‌المعل نسبت به حقیقتی که قبلاً گفته شد

آیا این موضوع نگرانتان می‌کند؟

التماس می‌کنم، نترسید.

دست‌کم انصاف دارم.


اوه هنوز به همدیگر معرفی نشده‌ایم.

باید یک شروع درست و حسابی داشته باشیم.

چقدر من بی‌نزاکتم.


می‌توانم خودم را کاملاً معرفی کنم اما واقعاً نیازی به این کار نیست. در هر حال در گیرودار اتفاقات متنوعی که روی خواهد داد، خیلی خوب و خیلی زود مرا خواهید شناخت. فقط کافی است بگویم روزی، تا آنجا که بتوانم با مهربانی تمام برابرتان خواهم ایستاد. روحتان در آغوش من خواهد بود و مثل رنگی روی شانه‌ام جای خواهد گرفت. شما را به آرامی به دوردست‌ها خواهم برد.


در آن لحظه شما آنجا درازکشیده‌اید(به ندرت پیدا می‌شوند افرادی که وقتی سراغشان می‌روم سر پا ایستاده باشند.)گرفتار قالب جسم‌تان خواهید بود.شاید در آن دم آخر متوجه شوید و فریادی کوتاه هوا را بشکافد. از آن پس تنها صدایی که خواهم شنید صدای نفس‌هایم و صدای رایحه، و صدای قدم‌هایم خواهد بود.


مسئله اینجاست که وقتی سراغتان می‌آیم دنیا چه رنگی خواهد داشت؟ آسمان چه خواهد گفت؟


خود من، آسمان شکلاتی رنگ را می‌پسندم. شکلات تلخِ تلخ. آدم‌ها می‌گویند این رنگ خیلی به من می‌آید. با این حال سعی می‌کنم هر رنگی را که می‌بینم دوست داشته باشم. تمام طیف‌های رنگی را. میلیون‌ها یا بیشتر از آن رنگ، که هیچ‌کدام شبیه دیگری نیستند و آسمانی که به آرامی درون خودم فرو می‌برم. این کار باعث کاهش اضطرابم می‌شود. کمکم می‌کند آرامش بیایم.


یک نظریۀ کوچک

آدم‌ها رنگ‌های هر روز را فقط در آغاز و پایان آن می‌بینند، اما من آشکارا می‌توانم ببینم یک روز مملو است از سایه‌ها و طیف‌های رنگی متفاوت. یک ساعت می‌تواند هزاران رنگ مختلف در خود داشته باشد؛ زرد مومی، آبی  ابری، سیاه تیره. در کار من توجه به این چیزها خیلی اهمیت دارد.


همان‌طور که تا الان گفته‌ام تنها عامل نجاتم حواس‌پرتی است. این حواس‌پرتی باعث می‌شود عقلم سرجایش بماند؛ باعث می‌شود با وجود اینکه مدت‌های طولانی است این کار را انجام می‌دهم همچنان بتوانم از پسش بربیایم. مشکل اینجاست که، چه کسی می‌تواند جایگزین من شود؟ اگر به تعطیلات بروم، مثل همان تعطیلات معمولی که خودتان مدتی به جای دیگری می‌روید، فرقی نمی‌کند چه ییلاق و چه قشلاق، چه کسی کارم را انجام می‌دهد؟ البته جواب این است، هیچ‌کس، و همین باعث شد تا به فکر فرو بروم و تصمیمی عملی بگیرم. چیزی که حواسم را از تعطیلات پرت کند. لازم به گفتن نیست که با این تصمیم تعطیلاتم بیشتر شده است. با رنگ‌ها.

با این وجود، این احتمال هست که از خودتان بپرسید، او اصلاً برای چی به تعطیلات نیاز دارد؟ چرا باید حواسش را پرت کند؟

این سؤال مرا به موضوع بعدی هدایت می‌کند.


یعنی آدم‌هایی که هنوز جا مانده‌اند.

زنده‌ها.

آنها همان چیزهایی هستند که نمی‌توانم نگاهشان کنم، تلاش می‌کنم نگاهشان نکنم اما با این وجود خیلی وقت‌ها نگاهشان می‌کنم. عمداً دنبال رنگ‌هایی می‌روم که ذهنم را از آنها منحرف کند، اما گه‌گاه نگاهم به کسانی می‌افتد که هنوز جا مانده‌اند،کسانی که بر اثر تیغه‌های معمای واقعیت، ناامیدی و تعجب خرد می‌شوند و فرو می‌ریزند. آنها قلب‌هایی پاره پاره و جگرهایی فرسوده دارند.


همین مرا به سر وقت موضوعی که می‌خواهم دربارۀ امشب، یا امروز، یا هرآنچه که ساعت و رنگ هست، برایتان بگویم، می‌برد. این داستان یکی از آن بازمانده‌های همیشگی است. یک متخصص در امر جا ماندن.


در واقع این یک داستان خیلی کوچک در میان بسیاری چیزهای دیگر است، داستانی با:

*یک دختر

* تعدادی کلمه

* یک نوازندۀ آکاردئون

* تعدادی آلمانی متعصب

* یک بوکسور یهودی

* و تا دلتان بخواهد دزدی.

من کتاب دزد را سه بار دیدم.

کنار خط راه‌آهن


ابتدا سفیدی‌ای که همه جا را پوشانده، از آن سفیدی‌هایی که کور می‌کند.

به احتمال زیاد بسیاری از شماها فکر می‌کنید سفید اصلاً رنگ نیست و تمام این حرف‌ها مسخره است. اما قصد دارم بهتان بگویم که همه‌اش درست است. بدون شک سفید یک رنگ است، و شخصاً تصور نمی‌کنم بخواهید با من بحث کنید.


یک خبر اطمینان‌بخش

لطفاً، با وجود تهدیدی که کردم، آرامشتان را حفظ کنید.

داد و بیداد کردن را دوست دارم

اما با خشونت میانه‌ای ندارم. بد نیستم.

من فقط یک نتیجه‌ام.

بله سفید بود.


انگاری تمام دنیا لباسی سفید به تن کرده بود. مثل اینکه پلیوری پوشیده بود درست مثل پلیور پوشیدن خودتان. کنار خط راه‌آهن، ردّی از پاهایی که تا قوزک در برف فرورفته بودند، وجود داشت.درخت‌ها پتویی یخی رویشان کشیده بودند.


همان‌طور که احتمال می‌دهید، یک نفر مرده بود.

آنها نمی‌توانستند او را همان‌طور روی زمین رها کنند. زیرا این کار حالا مشکل‌ساز نیست، اما خیلی زود، مسیر راه‌آهن باز می‌شد و قطار می‌بایست حرکت می‌کرد.


دو نگهبان آنجا بودند.

یک مادر و دخترش.

یک جسد.

مادر، دختر و جسد سرسخت و ساکت آنجا ایستاده بودند.


“خب، دیگه می‌خواهی چی کار کنم؟”

نگهبان‌ها یکی قدبلند و دیگری کوتاه بود. نگهبان قدبلند با وجود اینکه مسئولیتی نداشت اما همیشه اول حرف می‌زد. او به نگهبان کوتاه‌تر و گردتر، نگاه کرد، همانی که صورتی سرخ و شاداب داشت.


جواب این بود: «خب، ما که نمی‌تونیم اونها رو همین‌طوری رها کنیم، می‌تونیم؟»

نگهبان بلندتر کاسۀ صبرش لبریز شد: «چرا که نه؟»

و نگهبان کوتاه‌تر نزدیک بود از فرط عصبانیت منفجر شود. او نگاهش را به چانۀ بلندتر دوخت و فریاد زد: “Spinsst du? ، احمق شدی؟” هر لحظه بر شدت تنفر نمایان در چهره‌اش، افزوده می‌شد. پوستش کشیده شد. او در حالی‌که به زحمت در برف راه می‌رفت، گفت: «یالا، اگه لازم باشه هر سه‌تاشون رو به قطار برمی‌گردونیم. به ایستگاه بعدی خبر می‌دیم.»


اما در مورد خودم باید بگویم اشتباه بسیار پیش‌پاافتاده‌ای مرتکب شدم. نمی‌توانم برایتان توضیح بدهم چقدر از دست خودم عصبانی بودم. اوایل همه چیز خوب پیش می‌رفت:

از شیشۀ قطار در حال حرکت با دقت به تماشای آسمان برفی با آن سفیدی کورکننده‌اش مشغول شدم. عملاً آن را به درون فرومی‌بردم اما با این حال باز دودل بودم. گردن خم کردم. از او خوشم آمد؛ از دختره. کنجکاویم بر من غلبه کرد و خودم را راضی کردم تا جایی که برنامه‌ام اجازه می‌دهد آنجا بمانم و نگاه کنم.


بیست و سه دقیقۀ بعد، زمانی‌که قطار متوقف شد، من با آنها پیاده شدم.

روحی کوچک در میان بازوهایم آرام گرفته بود.

کمی متمایل به سمت راست ایستادم.


دو نگهبان پرجنب‌وجوش قطار به سوی مادر، دختر و جسد پسرک برگشتند. خوب به خاطر دارم که آن روز با صدای بلند نفس می‌کشیدم. تعجب کردم از این‌که نگهبان‌ها هنگام عبور از کنارم متوجه‌ام نشدند. حالا دنیا زیر بار سنگین آن همه برف کمر خم کرده بود.

دخترک رنگ پریده، گرسنه و افسرده از سرما به فاصله ده متری سمت چپم ایستاده بود.


لب‌هایش می‌لرزیدند.

دست‌های سردش را در هم گره کرده بود.

اشک‌ها بر چهرۀ کتاب دزد یخ زده بودند.


گرفتگی

حالا اگر دوست داشته باشید برای آنکه گوشه‌ای از مهارت و تردستی بسیارم را نشانتان دهم، نوبت یک امضای سیاه می‌رسد. تاریک‌ترین لحظۀ پیش از غروب آفتاب بود.

این بار سراغ مردی حدوداً بیست‌وچهار ساله رفته بودم. از بعضی جهات تجربۀ خوبی بود. هواپیما هنوز هم سرفه می‌کرد. دود از هر دو ریه‌اش بیرون می‌زد.

هنگامی‌که سقوط کرد سه زخم عمیق در چهرۀ زمین ایجاد شد. حالا بال‌هایش مانند دو دست قطع شده بودند. این پرندۀ آهنی کوچک دیگر بال بال نمی‌زد.


چند واقعیت کوچک دیگر

بعضی وقت‌ها خیلی زود می‌رسم.

گاهی عجله می‌کنم،

و بعضی از آدم‌ها بیشتر از آنچه که فکرش را می‌کنم

به زندگی می‌چسبند.


بعد از دقایقی کوتاه، دود خود به ‌خود خسته شد. دیگر چیزی برای پس دادن باقی نمانده بود.

ابتدا پسرکی با نفس‌هایی بریده و چیزی که ظاهراً شبیه کیف ابزار بود از راه رسید. با وحشت زیاد به کابین نزدیک شد و به خلبان زل زد، می‌خواست ببیند او زنده است و در آن موقع او هنوز زنده بود. کتاب دزد حدود سی ثانیه بعد از راه رسید.

سال‌ها گذشته بود اما من او را شناختم.


به شدت نفس‌نفس می‌زد.

پسرک از میان آن همه وسایل کیف ابزار، یک خرس عروسکی بیرون آورد.

او آن را از میان شیشۀ شکستۀ هواپیما گذراند و روی سینۀ خلبان گذاشت. خرس خندان میان جسم مرد و لاشۀ خون‌آلود نشست. چند دقیقۀ بعد، من دست به کار شدم. درست وقتش بود.


پا پیش گذاشتم، روحش را برداشتم و به آرامی با خود به دور دست‌ها بردم. آنچه باقی‌مانده بود، یک جسد، بوی دودی که کم‌کم تحلیل می‌رفت و یک خرس عروسکی خندان بود.

البته خب وقتی جمعیت از راه رسیدند، اوضاع فرق کرد. افق رفته رفته رنگ ذغال به خود می‌گرفت. حالا آنچه از سیاهی آسمان باقی مانده بود سیاه‌مشقی بود که به سرعت محو می‌شد.



در مقایسه با رنگ افق، مرد به رنگ استخوان بود. پوستی به رنگ اسکلت. یونیفورمی نامرتب. چشم‌هایش سرد و قهوه‌ای بودند. مثل لکه‌های قهوه و آخرین خط‌های سیاه آسمان عجیب، اما به نظرم آشنا می‌نمودند: یک امضاء.

جمعیت همان کاری را کردند که معمولاً انجام می‌دهند.


هنگامی‌که از بینشان گذشتم، همه ایستاده و با سکوت آن لحظه به بازی مشغول شدند. معجونی کوچک از حرکات نامنظم دست‌ها، جملاتی که زمزمه می‌شد و سکوت؛ هوشیاری بازمی‌گردد.


هنگامی‌که نگاهی دوباره به هواپیما انداختم، انگاری دهان بازماندۀ خلبان می‌خندید.

یک شوخی بی‌نهایت زشت.

شاه بیت زندگی یک انسان دیگر.


هنگامی‌که روشنای رو به تیرگی با آسمان دست به گریبان شده بود او در همان حالت کفن‌پوش در یونیفورمش برجای ماند. هنگامی‌که من هم مانند دیگران می‌خواستم آنجا را ترک کنم، بار دیگر سایه‌ای سریع، آخرین حرکت گرفتگی به نشانه مرگ انسانی دیگر، نمایان شد.


می‌بینید؟ با وجود آنکه هرچه در این دنیا می‌بینم از رنگ‌ها تأثیر گرفته و با آنها درهم آمیخته است، اما اغلب هنگام مرگ یک انسان، باز گرفتگی را می‌بینم.

میلیون‌ها بار آن را دیده‌ام.


بیشتر از آنچه که به خاطر بیاورم شاهد گرفتگی بوده‌ام.

پرچم

آخرین باری که کتاب دزد را دیدم آسمان قرمز بود، شبیه سوپی بود که می‌جوشید و غل‌غل می‌کرد. بعضی جاهایش سوخته بود. رگه‌های سیاه خرده نان‌ها و فلفل در میان قرمزی این سوپ به چشم می‌خورد.


پیشتر در این خیابان که شبیه صفحه‌ای پر از لکۀ روغن بود، بچه‌ها لی‌لی بازی می‌کردند. زمانی‌که رسیدم هنوز می‌توانستم طنین صدایشان را بشنوم. ضربۀ پاهایی که به زمین برخورد می‌کردند، صدای قهقهه‌های کودکانه و خنده‌هایی شبیه نمک، اما خیلی زود محو شدند.

این بار همه چیز خیلی دیر شده بود.


آژیرها. فریادهای دیوانه‌وار رادیو. برای همه‌شان دیر شده بود.

در عرض چند دقیقه، انبوهی از خاک و بتن به پشته و تپه‌ای بدل شدند. خیابان‌ها شبیه رگ‌هایی از هم گسسته‌ بودند. خون تا زمان خشک شدنش خیابان‌ها را می‌شست و اجساد مثل تخته‌پاره‌های بر جا مانده از سیلاب در گوشه و کنار افتاده بودند.


تک تکشان به زمین چسبیده بودند. مجموعه‌ای از ارواح.


این تقدیر بود؟

بد شانسی؟



آیا این همان چیزی بود که آنها را به آن شکل به زمین چسبانده بود؟

البته که نه.

لازم نیست خودمان را به حماقت بزنیم.



این کار بیش از هرچیز نتیجۀ پرتاب بمب‌هایی بود که انسان‌ها میان ابرها پنهان کرده بودند.

آسمان ساعت‌ها سرخی ویرانگر و دست‌پخت خانگی خود را حفظ کرد. این شهر کوچک آلمانی، بار دیگر دستخوش آشوب شده بود. برف دانه‌های خاکستر چنان دوست‌داشتنی فرومی‌ریختند که وسوسه می‌شدید با زبانتان آنها را بگیرید و مزه‌شان کنید. فقط اینکه، لب‌هایتان را می‌سوزاندند و دهانتان را کباب می‌کردند.

من به وضوح آن را دیدم.



درست زمانی‌که می‌خواستم بروم دختر را دیدم که آنجا زانو زده است.

کوهی از ویرانی در اطرافش نوشته، طراحی و ایجاد شده بود. او کتابی را محکم در آغوش گرفته بود.

کتاب دزد فارغ از هرچیزی مأیوسانه آرزو می‌کرد به زیرزمین بازگردد، تا به نوشتن ادامه دهد یا آنچه را که نوشته بار دیگر بخواند. وقتی دوباره به آن ماجرا فکر می‌کنم، می‌بینم تمام اینها را به وضوح می‌شد در چهره‌اش دید. امنیت و در خانه بودن چیزهایی بود که او به شدت مشتاقشان بود، اما نمی‌توانست از جایش تکان بخورد. علاوه بر این دیگر زیرزمینی باقی نمانده و به بخشی از منظرۀ ویران بدل شده بود.



خواهش می‌کنم، یک بار دیگر به من اعتماد کنید.

می‌خواستم دست نگه دارم و روی زمین زانو بزنم.

دوست داشتم بگویم «متأسفم، بچه.»

اما اجازۀ این کار را نداشتم.

زانو نزدم؛ حرفی نزدم.


در عوض، مدتی محو تماشای او شدم. وقتی توان راه رفتن پیدا کرد، دنبالش راه افتادم.

او کتاب را زمین انداخت.

زانو زد.

کتاب دزد ضجه زد.

کتاب دخترک بارها و بارها در میانۀ عملیات پاکسازی لگدمال شد، و هرچند فقط دستور داده بودند تودۀ بتون‌ها را پاکسازی کنند، اما باارزش‌ترین دارایی او داخل کامیون زباله انداخته شد و در آن لحظه مجبور شدم کاری کنم. داخل کامیون پریدم و کتاب را برداشتم، بی‌آنکه بدانم داستان دخترک را طی سالیان متعدد و در طول سفرهایم، بارها و بارها خواهم خواند. جاهایی را که با همدیگر مواجه شده‌ایم خواهم دید و از اینکه دختر چه چیزهایی دیده و چطور جان سالم به در برده شگفت‌زده خواهم شد. تنها کاری که از دستم برمی‌آید این است که اتفاقاتی را که بر دختر گذشته در کنار سایر حوادثی که طی آن دوران شاهدشان بوده‌ام، بگذارم.


وقتی دخترک را به خاطر می‌آورم، فهرست بلند بالایی از رنگ‌ها در برابر چشم‌هایم ظاهر می‌شوند، اما یادآوری سه بار از مواقعی که او را زنده دیده بودم بر شدت این رنگ‌ها می‌افزاید. گاهی بر فراز این سه لحظه شناور باقی می‌مانم؛ آنقدر معلق می‌مانم تا زمانی‌که خون کثیف حقیقت بیرون برود و به پاکیزگی بیانجامد.

آن وقت است که معنای رنگ‌ها را به خوبی درک می‌کنم.

رنگ‌ها

قرمز: (مستطیل)     سفید: (دایره)      سیاه: (صلیب شکسته)

آنها روی همدیگر قرار می‌گیرند. امضای بدخط سیاه، روی سفیدیِ یکسره کورکننده، روی قرمزیِ سوپی غلیظ.

بله، من اغلب او را به خاطر می‌آورم و داستانش را در یکی از جیب‌های بزرگم نگه داشتم تا بازگو کنم. این یکی از آن داستان‌های کوچکی است که با خودم این‌ور و آن‌ور می‌برم، همان داستان‌هایی که هر کدام درست سر جایشان قرار گرفته‌اند. هر یک از این داستان‌ها تلاشی است آن هم تلاشی عظیم تا به من ثابت کند شما و وجود انسانی‌تان، چقدر با ارزشید.

بفرمایید اینجاست. داستانی از میان مشتی داستان.

کتاب دزد.

اگر شما چنین احساسی دارید با من همراه شوید. می‌خواهم برایتان داستانی تعریف کنم. می‌خواهم چیزی نشانتان بدهم.


خرید کتاب دزد


۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محسن فرهمند

کتاب مزرعه ی حیوانات

کتاب مزرعه ی حیوانات، افسانه ای مدرن و اثر نویسنده ی بسیار توانمندی است که استعداد درخشانش در نوشتن این ژانر از هجو، برای تمامی کتاب دوستان در سرار جهان به اثبات رسیده است. داستان کتاب، حکایت شورش حیوانات یک مزرعه علیه انسان هاست. 


خوک ها، رهبری سایر حیوان ها را به دست گرفته و در تلاش اند تا برتری خود را به اسب ها، گاوها، گوسفند ها و بقیه بقبولانند. اولین جرقه های شورش، زمانی زده می شود که خوکی، برای به دست گرفتن مالکیت جریان برق، پیشنهاد ساخت یک آسیاب بادی را مطرح می کند؛ ایده ای که ناپلئون، رهبر بی چون و چرای قیام، آن را از آن خود می داند. او از سگ های کوچک و جوان به عنوان محافظ خود استفاده کرده، با انسان ها وارد مجادله شده و به تدریج، حکومتی مستبدانه تشکیل می دهد و حتی قوانین وضع شده در ابتدای حکومت خود را نیز می شکند. 


پیروان قدیمی و وفادار او، شرایط حال حاضرشان را از نظر غذا و کار، بهتر از زمان حکومت انسان ها ندانسته و وقتی که ناپلئون و اسکویلر را در حال عیاشی و خوشگذرانی با دشمنانشان می بینند، به سرنوشت شوم خود پی می برند. مزرعه ی حیوانات، تشریحی اساسی بر آسیب های استبداد است و نشان می دهد که خودکامگی نه تنها باعث فساد رهبران می شود، بلکه قدرت فکر و استدلال مردم تحت حکومت را نیز از بین خواهد برد.



مزرعه حیوانات (به انگلیسی: Animal Farm) که در ایران به نام قلعه حیوانات نیز شناخته شده‌است، رمانی پادآرمان‌شهری به زبان انگلیسی و نوشته جورج اورول است. این رمان در طول جنگ جهانی دوم نوشته و در سال ۱۹۴۵ میلادی در انگلستان منتشر شد و در اواخر دهه ۱۹۵۰ میلادی به شهرت رسید.


قلعه حیوانات (Animal Farm)، یکی از دو اثر ماندگار و شاخص جورج اورول (George Orwell)، نویسنده و روزنامه نگار انگلیسی است، که در کنار رمان معروف هزار و نهصد هشتاد و چهار (۱۹۸۴)، عنوان پرفروش ترین آثار یک نویسنده قرن بیستم را به خود اختصاص داده است.


جورج اورول به‌عنوان یک سوسیال-دموکرات در جریان جنگ داخلی اسپانیا با سیاست‌های حکومت سوسیالیستی شوروی آشنا شده بود و از پاکسازی‌ های خشونت آمیز دوران ژوزف استالین -که با نام پاکسازی بزرگ شناخته می‌شود- خشمگین بود.


وی با نگارش این رُمان از استبداد طبقه حاکم شوروی به سختی انتقاد کرد و معتقد بود نظام شوروی به یک دیکتاتوری بدل گشته و بر پایه کیش شخصیت بنا شده است.


نقد و بررسی رمان قلعه حیوانات


اولاً این که رمان قلعه حیوانات دارای زبانی ساده و روان طنز آمیز و بسیار سرگرم کننده و جذاب می باشد و در عین حال ، بر پایه سبک نمادین و سمبلیک می باشد در واقع جورج اورول به گونه ی داستان را مطرح کرده که فرد با خواندن آن پی به موضوع مطلب می برد و با صراحت و شجاعت کامل احساست شخصی خود را در این رمان بیان نموده است.


بهتر بود که جورج اورول داستان را کمی مفصل تر بیان می کرد چرا که این امکان وجود داشت که داستان خیلی پر ماجراتر و جنجالی تر باشد چرا که در طول تاریخ ادبیات حیوانات یک بار بیشتر خسته نمی شود.


در بین جملات بی نظیر و تا حدودی طنز آمیز و نمکی می توان به جمله ی جناب بنجامین الاغ که می گفت: « خدا به من دمی عطا کرد که مگس ها را برانم ولی کاش نه دمی داشتم و نه مگسی آفریده می شد.»


با مفهوم ترین جمله ی در بین جملات این قلعه گفته شده که با جامعه کنونی نویسنده مطابقت دارد می توان به این جمله اشاره کرد: «تنها بنجامین معتقد بود که جزئیات زندگی طولانیش را به خاطر دارد و می داند همه چیز همان است که همیشه بوده و بعد ها نیز به همین منوال خواهد بود، زندگی نه بدتر می شود و نه بهتر او می گفت گرسنگی مشقت قوانین لا یتغیر زندگی است.» که این بدین معناست که انقلاب کارگری بر پایه نظام کمونیسم پایدار نخواهد بود.


جورج اورول با بیانی گیرا و زبانی مسلط به خوبی توانسته فقر و استبداد حاکم بر جامعه خود را آن طور که باید و شاید مدنظر خود می باشد، توصیف نماید.


جامعه که در آن علی رغم شرایط آشکار ظلم و ستم به دلیل عدم آگاهی و یا به دلیل عدم آزادی بیان، هیچ کس حق اعتراض به رژیم مستکبر را ندارد و در آن افراد به حداقل امکانات قانع می باشد که نمونه آن در متن گوسفندان این قلعه می باشد یعنی خفقان سیاسی که همان گونه در اشعار ملک الشعرای بهار این گونه پیام مشاهده می شود در واقع نویسنده دو طبقه با فاصله زیاد را به تصویر می کشد


۱- طبقه بالا خوک


۲- طبقه پایین جامعه

به عبارتی دیگر جورج اورول داستان را به گونه ی مطرح کرده که ذهن خواننده ناخود آگاه به دنبال واقع این افراد جامعه هستند که اجازه گرفتن قدرت و اختیار حکومت را به افرادی همچون ناپلئون می دهد.


تحلیل شخصیت های قلعه حیوانات

افرادی مانند بنجامین که نسبت به مسائل جامعه بی تفاوت می باشد و در بعضی مواقع به جزئیات مسائل نیز تیزبین می باشد و لیکن آزادی بیان ، آن طور که باید و شاید ندارد. و یا افرادی مانند با کسر که هر چند دارای شخصیت بلند همت، عزم راسخ و سخت کوش می باشد و لیکن ظلم و فساد موجود در جامعه را نمی تونه ببینه و شیوه تفکر او بر این پایه استوار است که تنها یک حزب حق تصمیم گیری در شرایط موجود در جامعه را دارد. و نماینده طبقه ی کارگر در انقلاب روسیه می باشد.


در جامعه افرادی مانند خوک ها به ویژه ناپلئون بوده که فقط به فکر خود بوده و از سادگی افکار جامعه سوء استفاده نموده و سعی می کنند آنها (سگ، گوسفندان و اسبها) را به زیر سلطه خود در بیاورد و یا وجود سگ هایی در جامعه که حریص و طمع کار بوده که برای سرمایه اندوزی دست به هر جنایتی می زنند به گوسفندان نماد افراد ضعیف، ترسو و دارای سطح فرهنگ پایین می باشد که با وجود شرایط آشکار ظلم و ستم قادر به حمایت از خود نیستند و فاقد آزادی بیان می باشد از این رو همواره از سوی سگ ها به ویژه خوک ها مورد سوء استفاده قرار گرفته می شود.

به نظر جورج اورول همت و ارادۀ بلند حیوانات در ابتدای داستان بسیار خوب بوده که طی یک انقلاب به رهبری میجر سبب می شود که جونز حاکم این مزرعه گریخته و در نتیجه آرامش و رفاه در جامعه برپا شود و لیکن به دلیل عدم انتخاب رهبر صحیح و به تبع عدم آگاهی و یا عدم آزادی بیان، می توان گفت که وضع مجدداً به روال قبلی بازگشته می شود و حیوانات مزرعه فنای این رژیم می شوند.

با خواندن این رمان به راحتی می توان هدف جورج اورول  یعنی انتقاد از انقلاب کارگری پرولتاریا تحت نظام سرمایه داری کمونیسم شوروی سابق به نمایندگی لنین و به ویژه استالین پی برد.

از نظر جورج اورول ، هیچ یک از شخصیت های داستان دارای صفتی مطلق نمی باشد.


وجود روشنفکران این جامعه یعنی ناپلئون و اسنوبال که در گذشته به انتقاد از نظام به حاکمیت جونز می پرداختند ولی بعد ها خود با به دست گرفتن قدرت در مجموع اصول این قوانین میجر را به زیر پا می گذارند و با دچار انحراف می کنند یا همان با کسر که در قسمت جای قبل به تحلیل شخصیت های آن پرداخته شد که دارای شخصیت صبور، سخت کوش، پرهمت را دارد و لیکن از سطح آگاهی و سطح فکری پایین را متأسفانه دارا می باشد و نمی تواند این نیرو و استقامت خود را می بایستی در چه جهت به کاربرد بنجامین علی رغم این که به کوچک ترین جزئیات جامعه خود آگاه بود و لیکن نسبت به همه مسائل جامعه بی تفاوت بود..

این رمان در مورد ایران نیز می توان صداق داشته باشد.


به طوری که پس از چندین سال که از انقلاب گذشته است نشان می دهد که خیلی از قوانین را مثل هفت اصل قلعه حیوانات با این که نشکسته ایم اما هرجا که امکان بوده به ضررمان تمام شود آنها را تغییر داده ایم.

بر داشت کلی از داستان را می توان در دو خط عنوان کرد:


اینکه هر انقلابی روزی به انحراف کشیده می شود.


تلاش در جهت دستیابی به قدرت و سرمایه اندوزی ایجاد جامعه ی بی طبقه را غیر ممکن می کند.


درون مایه قلعه حیوانات 

داستان قلعه حیوانات از این قرار است که آقای جونز که در حال بستن درب مرغدانی بود به دلیل شراب خوری و مستی زیاد فراموش می کند که درب منفذ بالای آن را ببندد. و میجر – خوک نر – طی یک خوابی همه حیوانات را به دور خود جمع نموده و از آن ها می خواهد که علیه جونز – حاکم مزرعه – شورش کرده و خود حکومت را به دست بگیرند که سرانجام حیوانات جونز را طی یک انقلابی از مزرعه بیرون می کنند.


بعد از مرگ جونز، اصول حیوانگری برروی دیوار حک می شود، مغز متفکران این انقلاب را دو خوک اسنو بال و ناپلئون بر عهده داشتند ناپلئون واسنوبال همواره در افکار خود با یکدیگر اختلاف داشتند ولی یک سری مسائلی، هنگامی که اسنو بال اوضاع را مطابق با وفق خود نمی داند فرار را بر نبرد ترجیح می دهد.


به مرور زمان زندگی این حیوانات وارد عرصه جدیدی می شود و حیوانات به بیکارگی و مورد ظلم و ستم قرار می گیرند و در استناد به این قانون ***


« هیچ حیوانی، حیوان کشی نمی کند» به « هیچ حیوانی بدون دلیل حیوان کشی نمی کند»، تبدیل می شود


و شعار « همه حیوانات برابرند» با تغییر و تحریف به جمله « بعضی حیوانات برابر ترند» تبدیل می شود.


و یا جمله « چهار یا خوب، دوپا بد» به جمله « چهارپا خوب، دو پا بهتر» تبدیل می شود!


به گونه ای که با توجه به این تحریفات در قوانین در انتهای کتاب مشاهده می شود که ناپلئون پا بین کینگتن در یک میز در حال خوردن شراب و غذا می باشد.

همان طور که گفته شد این کتاب بر ضد نظام سرمایه داری سوسیالیسم و یا استالینیسم نوشته شده است از این رو در این پاراگراف بر آن است که نظام کمونیسم ۱۹۱۷ روسیه با کتاب مزرعه حیوانات جورج اورول بر اساس آن چه که از این نظام تا حدودی از طریق کتاب های درسی و غیر درسی آشنایی دارم – وفق داده شود.

کشور روسیه ( قلعه حیوانات) که وسیع و همچنین از ارتش قدرتمندی هم برخوردار بود که فردی به نام تزار – همان روسیه ترازی – ( آقای جونز) در آن حکمرانی می کرد که دارای فاصله طبقاتی زیادی بود،


دهقانان ثروتمند ( انسانها ) و کشاورزان ضعیف ( حیوانات (حیوانات) که سرانجام شخصیت مقدس به نام لنین ( میجر) از کارگران و دانشجویان خواستار اعتصاب و انقلاب علیه نظام سرمایه داری و با تبعیض طبقاتی و در جهت برقراری حاکمیت نظام بی طبقه شد و هر شعاری غیر از « سرنگونی رژیم و تشکیل حکومت کارگری» را « خیانت به منافع کارگر» دانست.


و با همراهان خود تشکیل حزب بلشویک (اکثریت) را دادند به طوری که لنین پس از ورود به روسیه در ۱۹۱۷ سیاست ضرب دولت موقت را ترور کرد و انقلاب بورژوایی (سرمایه داری) را به سمت انقلاب پرولتاریایی ( کارگری) پیش برد.


همان گونه که میجر که شب قبل خوابی دیده و خواستار تغییر و تحریف جهت زندگی حیوانات شده بودند و طی برپایی جلساتی از حیوانات خواستار برکناری آقای جونز در جهت رفع تبعیض طبقاتی و برقرار ی صلح و آرامش شد که سرانجام طی انقلابی، حیوانات آقای جونز را به رهبری میجر بیرون راندند و خود حاکمیت آن را به عهده گرفتند و شعار «چهارپاها خوب، دوپاها بد» را مطرح کردند.


لنین (میجر) طی عملیاتی در جنگ در ۱۹۱۸ زخمی و سرانجام رهبری حزب دو شخصیت تاریخی شوروی یعنی تروتسکی ( اسنوبال) و استالبن ( ناپلئون) بر عهده گرفتند.


از آن جا که شخصیت تروتسکی به دلیل برقراری روابط صلح با کشور آلمان و تبع پیروزی بلشویک ها، نسبت به استالین در میان مردم محبوب تر به نظر می رسید. در واقع تروتسکی و استالین هر دو در شکل گیری حکومت با یکدیگر اختلاف عقیده داشتند بدین معنا که صلح با کشورهای سرمایه داری غرب بود در حالی که تروتسکی خواهان انتشار نظام کمونیسم کارگری به سایر نقاط بود. ( فرستادن کبوترها به سایر مزارع).


بعد از انقلاب اکتبر ۱۹۱۷، روال زندگی کارگران و اقشار ضعیف همچون سابق گشت در حالی که او مدعی بود که سیاست هایش را بر مارکیسم – لنیسم برپا کرده است.


استالین از این واقعیت که تروتسکی درست قبل از انقلاب به بلشویک ها پیوسته بود استفاده کرد و توجه عموم را به اختلافات بین تروتسکی و لنین جلب نمود یکی از سایر دلایل قدرت گیری استالین این واقعیت بود که تروتسکی با انتشار وصیت نامه لنین مخالفت می کرد و در این وصیت نامه لنین به ضعف و قدرت را به دست بگیرد که سرانجام با یکی از یارانش تروتسکی را تبعید و پس به قتل رساند ( از آن جا که اسنوبال در جنگ گاودانی توسط جونز زخمی شد، ناپلئون از این فرصت استفاده کرد و توطئه هایی علیه اسنوبال به کاربرد مثلاً این که او (اسنوبال) یکی از همسدتان جونز بوده و او فردی خائن به قوانین و اصول حیوانگری می باشد که با این توصیفات او را به مزارع دیگر تبعید و پس به قتل رساند»

استالین به کمک چکا « پلیس مخفی روسیه» تک تک مخالانش را از میان راه برداشت ( اشاره به جنایت های ناپلئون در کشت و کشتار حیوانات شامل سه خوک، گوسفندان، سه مرغ اسپانیایی … دارد که در واقع قانون میجر – هیچ حیوانی حیوان کشی نمی کند – را زیر پا گذاشت).

او سرانجام پیوند عدم تعرضی با هیتلر بست و طبقه خود را به سوی بورژوایی و سرمایه داری سوق داد. ( مزرعه پنبچ فیلد نماد کشور آلمان نازیسم است چرا که هم وسعت کشورش در مقایسه با گیل کینگ تون اندک است از طرف دیگر مالک آن یعنی فدریک که چون فردی میله گر، خائن و یا ظالم و ستم کار می باشد همان هیتلر می باشد و مزرعه فاکس وود همان کشورهای بریتانیا یعنی فرانسه و انگلیس می باشد که قلمرو شان داری وسعت زیادی می باشد).


استالین ابتدا شعار مرگ بر هیتلر را سرلوح کار خود قرار می دهد اما پس تغییر رویه داده و در صدد تجارت با متفقین برآمد و لی ناخوداگاه به سمت تجارت با هیتلر کشیده شد که نتیجه آن شکست رابطه اقتصادی بین آلمان و شوروی، و حمله آلمان عملیات*** به این کشور بود.


( ناپلئون در حالی که مرگ بر فدریک را سرمی داد به سمت برقراری رابط تجاری با بیل کینگتون است ولی سرانجام ارتباطش با فدریک جور می شود که نتیجه آن حمله فدریک به این مزرعه می باشد.)


که سرانجام استالین شعار خود را مجدداً مرگ بر هیتلر سوق می دهد و در صدد برقراری ارتباط تجاری با کشور های قندق یعنی چرمیل و رزولت می باشد.


در انتهای کتاب به برقراری رابطه تجاری ناپلئون با اقای گیل کینگتون مالک فاکس وود اشاره دارد.


در واقع استالین همواره در صدد توسعه سرمایه داری و نظام سوسیالیسم حاکم بر نظام کمونیسم است ، این درحالی است که طبقه کارگر بر خلاف نظام کمونیسم اساس شود خود بر پایه نظام کمونیسم مارکسیسم و لنینیسم بود در حالی که روش خود را به سمت نظام سرمایه داری سوق داد و طبقه کارگر فاقد هرگونه مالیکت خصوصی و شخصی می باشد و اقتصاد کشور را کاملا؟ً در دست خود گرفت.


( همان گونه که در مزرعه حیوانات تنها خوک ها به ویژه ناپلئون مالک مزارع اشتراکی است به گونه ای که تنها خوکها حق تحصیل داشتند و ساختمان های مجلل و در تحت خواب ها می خوابیدند شراب خوری و حیوان کشی و سایر طبقات به عنوان برده به بیکارگی کشیده می شدند و در محرومیت مطلق یعنی کار بیشتر و غذای کمتر به سر می بردند و از هرگونه حاکمیت خصوصی برخوردار نبودند. به عنوان مثال جمع آوری تخم مرغ های بدون توجه به اعتراض آن، و تبع شکنجه آنها).

سرانجام این قرار داد، جنگ بین شوروی و کشورهای بریتانیا یعنی حزب فاشیسم به رهبری موسولینی. ( همان گونه که به ناسازگاری ناپلئون با آقای پیل کینگتون اشاره می شود.)


قلعه حیوانات، با نام اصلی «مزرعه حیوانات» رمان کوتاهی تمثیلی درباره گروهی از حیوانات است که انسان‌ها را از مزرعه‌ای که در آن زندگی می‌کنند، بیرون کردند و خود اداره مزرعه را به دست می‌گیرند، ولی پس از مدتی این حکومت به حکومتی خودکامه با شرایط مشابه قبل تبدیل می‌شود، این رمان در طول جنگ جهانی دوم نوشته شد و در سال ۱۹۴۵ میلادی منتشر شد، ولی در اواخر دهه ۱۹۵۰ میلادی محبوب شد، معروف‌ترین جمله این کتاب «همه حیوانات باهم مساویند، اما برخی مساوی ترند» است در زبان انگلیسی به صورت یک ضرب المثل و جمله کنایه آمیز وارد شده است، قلعه حیوانات توسط جورج اورول نوشته شده است.



خرید کتاب مزرعه ی حیوانات 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محسن فرهمند

کتاب خانه ی خاموش


در عمارتی قدیمی در کنثیسار-که سابقا دهکده ی ماهیگیری بوده و اکنون به محلی پررفت وآمد و مدرن در نزدیکی استانبول تبدیل شده-بیوه ای سالخورده به نام فاطما، انتظار بازدید سالانه ی نوه هایش را می کشد: فاروک، تاریخ نگاری فاسد و شکست خورده؛ خواهر حساس و چپ گرای او به نام نیلگون و نوه ی کوچکتر، متین که علاقه مند به زندگی مدرن است و رویای زندگی در آمریکا را در سر می پروراند.


 فاطما برای چندین دهه در این روستا زندگی کرده است: از زمانی که همسرش، دکتری جوان و آرمان گرا، برای کمک به ماهیگیران فقیر به این روستا آمد. حالا او مدت هاست که مریض است و خدمتکار باوفایش رجب، یک کوتوله و فرزند نامشروع دکتر، از او مراقبت می کند. فاطما و رجب خاطرات مشترک خوب و بد فراوانی را به یاد دارند. اما پسرعموی رجب، پسری که از مدرسه اخراج شده و تمایلات افراطی میهن پرستانه دارد، این خانواده را وارد جریانات و آشوب های فزاینده ی سیاسی کشور می کند. کتاب خانه ی خاموش، رمانی مسحورکننده است که کشمکش بلندمدت ترکیه در مواجهه با مدرنیته را به زیبایی به تصویر کشیده است.


کتاب «خانه خاموش» نوشته اورهان پاموک (-۱۹۵۲) نویسنده ترک و برگزیده جایزه نوبل در سال ۲۰۰۶ است. او تنها نویسنده ترک است که تا کنون موفق به دریافت جایزه نوبل شده است.


این کتاب را می‌توان به نوعی زندگینامه پاموک دانست. او در این کتاب 

نکته جالبی که در این کتاب دیده می‌شود، روش متفاوت روایت داستان است؛ هر فصل را یکی از شخصیت‌ها از دید خودش تعریف می‌کند. این روایت‌ها، داستان ِ دردهایی است که هر فرد در زندگی دارد؛ هر راوی چیزهایی برای پنهان کردن از بقیه دارد.


پاموک با این شیوه‌ روایی، به‌جای آن‌که کل داستان را از دید یک‌نفر ببیند و بیان کند، مجموعه‌ای از انسان‌های متفاوت را وارد قضیه کرده است. روایت کنندگان ِ هر فصل، نظرات واقعی‌شان را نسبت به بقیه بی‌پرده بیان می‌کنند؛ مثلا حسن پدرش را «بلیط فروش ِ چلاق» و عمویش را «کوتوله» خطاب می‌کند. هر راوی از فرصتی که نویسنده در اختیارش قرار داده استفاده می‌کند و آمال و آرزوهای نهان‌اش را با خواننده درمیان می‌گذارد.


دانستن اینکه بین این لوق ها و رادیکال ها چه نوع رابطه ای وجود دارد به چه درد می خورد؟ فرض کنیم که من روزی آنقدر ثروتمند شدم که حساب پول هایم را فقط می توانم با استفاده از لگاریتم و معادله داشته باشم یا یک کار دولتی انجام میدهم، یعنی من آنقدر احمق هستم که آن روز به فکرم نرسد برای انجام این کارها از یک منشی استفاده بکنم؟



جنون پاموک با نبوغ توام است! (اومبرتو اکو). پاموک اعتراف می‌کند تمام شخصیت‌ها در رمان «خانه خاموش» بازتابی از او و احوالات متفاوت درونی ‌اش است: «کودکی ‌ام همواره با این تصور گذشت که اورهانی دیگر در خانه ی دیگری است». اورهان پاموک، نویسنده نوبلیست ترک که در سال 1952 میلادی در خانواده ی پر جمعیتی در شهر استانبول ترکیه به دنیا آمد، تا سن بیست و دو سالگی رویای نقاش شدن در سر داشت. 


«این ایده نخست مورد تشویق و حمایت خانواده ‌ام قرار گرفت و این درحالی بود، که بیشتر افراد خانواده ی من مهندس عمران بودند. پدر و مادرم در مورد خواهر و برادرهایم می‌گفتند: این یکی به همان مدرسه ‌ای خواهد رفت، که پدربزرگ ‌شان می‌رفت؛ آن یکی به مدرسه عمویش، و این یکی هم - که منظورشان من بودم – مهندس معمار خواهد شد». این ایده، بعد‌ها با یک تصمیم سریع و آنی به یکباره از ذهن او پاک شد، و به نقطه ی عطف زندگی ‌اش یعنی داستان نویسی انجامید. «همه ‌چیز را به یکباره کنار گذاشتم، تحصیل، نقاشی، معماری وهمه را...؛ خود را در اتاقم حبس کردم، و مشغول نوشتن شدم. 


حالا که مردم از من این سوال را می‌پرسند که چطور توانستم در دهه ی 30 زندگی، به عنوان یک رمان نویس در ترکیه شناخته شوم؛ یا اینکه چرا نقاشی و معماری را رها کردم، من درست مثل گوزنی که به چراغ جلو ماشینی، زل زده باشد، به آنها خیره می‌شوم، چرا که برای این پرسش پاسخی وجود ندارد.». او در سنین پایین دریافت که نقاشی کردن، نظم و انضباط درونی می‌طلبد و یک دنیا تنهایی... که از این منظر، تالیف هم کاملا شبیه به آن است، 


و با خلق و خوی او سازگار...؛ درست مانند خود پاموک که خیالپردازی جزو جدایی ناپذیر زندگی ‌اش است، شخصیت‌های داستان‌هایش نیز پیوسته در حال خیالبافی هستند. رمان «خانه خاموش» که دومین اثر وی ایشانست، و به باور خودش از دل رمان «جودت ‌بیک و پسران»، نخستین رمانش ‌زاده شده؛ حکایت آدم‌هایی است که هیچ یک از وضعیت فعلی خود راضی نیستند و رویای دیگری بودن را در سر می‌پرورانند. 


مراد گلسوی، نویسنده ی ترک در باره ی «دنیای ادبی اورهان پاموک» می‌نویسد: «ابتدا به نظر می‌رسد که شخصیت‌های رمان خانه خاموش رویاهایی از جنس رویاهای همه آدم‌ها در سر دارند، اما دلتنگی عمیقی که شخصیت‌های رمان آن را تجربه می‌کنند، هر قدر هم که این دلتنگی در رمان‌ها مشخصه ی دنیای شرق محسوب شود، بیشتر یک اندیشه و واهمه جهانی ست چرا که خواست دیگری بودن، منجر به این واهمه می‌شود که نمی‌توان خود بود!


». انگین کیلیچ در مقاله ی خود به نام: «اصوات خانه خاموش»، می‌نویسد: «همه در خانه خاموش غمگینند و عقده‌ های حقارت آنها ازجنس فقر، عقب ‌ماندگی، شرقی بودن، بی ‌پدری و مسائلی از این قبیل است. بیشتر این شخصیت‌ها با ناامیدی، دلباخته فرد نامناسب خود هستند. اما تمام اینها نه در قالب رمانی مالیخولیایی و غمگین که گاه حتی به صورت رمانی شاد و سرزنده رو به ‌روی‌مان ظاهر می‌شود. با این وجود، همین که رمان به پایان می‌رسد، چیزی به نام خوشبینی برای خواننده باقی نمی‌ماند!». «خواب، در اثرِ یک فعل و انفعال شیمیایی، روی می‌دهد 


و مثل رویدادهای دیگر دلیل علمی و منطقی دارد. همان طور که روزی فرمول آب کشف شد، روزی فرمول خواب را هم کشف می‌کنند». اینها نخستین جملاتی هستند که ما را با تفکر پوزیتیویستی صلاح ‌الدین در «خانه خاموش»؛ آشنا می‌کند. همسرش فاطمه، درست در نقطه ی مقابل شخصیت او قرار دارد.». صلاح ‌الدین تمام عمرش را صرف تالیف دایرة ‌المعارفش می‌کند، چون عامل عقب ‌ماندگی شرق را، جهالت و عدم آگاهی مردم می‌داند. رویای او بیدار کردن شرق است حتی شده به زور...؛ فاطمه اما، به گذشته ی خود بسیار پایبند است؛ و رویای یگانه ‌اش بازگشت به گذشته، و گذران حیاتی عاری از گناه است. 


او از مدرنیته بیزار است، و هر چیز جدید را تصنعی و ساختگی می‌داند. فاطمه در بیان نفرت خود، از کلمه ی «پلاستیک» زیاد استفاده می‌کند. به گفته ی خودش، عطر‌ها دیگر نه در ظرف‌های شیشه ای، که در ظرف‌های پلاستیکی فروخته می‌شوند؛ و ماشین‌های پلاستیکی جای درشکه ‌ها را گرفته ‌اند. او حتی تا به آنجا پیش می‌رود، که قلب نوه ‌هایش را هم پلاستیکی می‌داند! 


از دیگر شخصیت‌های رمان «خانه خاموش»، که مولفه ی خیالپردازی در او به روشنی دیده می‌شود، شخصیت حسن است. او یک ناسیونالیست افراطی ست، که به خاطر بی ‌پولی از پولدارها متنفر است. جایی در قلب هیچ زنی ندارد، پس از زن‌ها هم بیزار است و چون خودش خوشحال نیست، از همه ی آدم‌های خوشحال هم بدش می‌آید. او هم مانند صلاح ‌الدین با این آرزو زندگی می‌کند، که روزی خواهد توانست کارهای بزرگی انجام دهد. حسن که درگیر عقده ‌های خود کم ‌بینی ست، روزی را تصور می‌کند که صاحب کارخانه ‌ای ست، و هفت هزار نفر کارگر به همراه یک زن دستیار مسلمان، زیر دست او کار می‌کنند؛ یا روزی که فرماندار شده است و نیلگون را در حالی که عجز و لابه می‌کند، کت ‌بسته پیش او می‌آورند، و او به دست و پای حسن می‌افتد، تا دستور دهد آزادش کنند.


 در طرفی دیگر متین را می‌بینیم که آن «دیگری» برای او یک میلیاردر معروف است. به زعم او پول حرف اول را در دنیا می‌زند. حتی می‌بینیم که بیش از مرگ پدر و مادرش، از اینکه مرگ آنها میراثی برای او به همراه نداشته، ناراحت و دلگیر است. رویای متین، گاه در قالب یک میلیاردر زن‌‌باره و گاه در قالب یک دانشمند فیزیک متبلور می‌شود. رجب، کوتوله خدمتکاری ست که همانند فاطمه، رویایش نه معطوف به آینده، که بازگشت به گذشته است.


 گهگاهی دلتنگ شنیدن قصه‌ های مادرش می‌شود، و دلش می‌خواهد تا دوباره به آن روزها بازگردد. او با اینکه به ظاهر به زندگی یکنواخت خود خو کرده، اما «دیگری ‌بودن» خوابی ست که همه در «خانه خاموش» آن را دیده‌اند...؛ درد فاروق اما، درد دیگری است. او که پیوسته خود را در کارزار جدال با روح دوگانه ‌اش می‌یابد، رویای داشتن روح واحد را در سر می‌پروراند؛ و همین وجه تمایز او با سایر شخصیت‌های رمان است که رویای پول، شهرت، و انجام کارهای مهم دارند. 


فاروق از این دوگانگی به ستوه آمده و با تمام وجود، وحدت و روح یگانه، طلب می‌کند؛ در زیرزمین نمور بایگانی نه به جست ‌و جوی تاریخ، که در اصل در پی یافتن خویشتن است. و اما نیلگون، یک انقلابی بی ‌تجربه و تازه کار، که خود راوی نیست و از زبان سایر شخصیت‌ها به مخاطب معرفی می‌شود. حتی شاید بتوان او را بداقبال‌ترین شخصیت این خانه معرفی کرد. نیلگون «پدرها و پسرها» را می‌خواند، و رویای تغییر اصول و قراردادهای اجتماعی در سر دارد، گرچه خوانشگر اینها را از زبان خود او نمی‌شنود.


 پاموک اعتراف می‌کند که: «تک‌تک جوان‌های این رمان، خود من هستند...»؛ و اذعان می‌کند از بین رمان‌هایی که تا به امروز نوشته، «خانه خاموش» بیشترین محبوبیت را در میان جوان‌ها داشته، و دلیلش را هم در این می‌داند که در این کتاب، چیزهایی در رابطه با دوران جوانی و احوالات درونی خود نوشته است: «برای نوشتن خانه خاموش، از اتفاقات زیادی الهام گرفتم، که یکی از آنها نامه ‌هایی بود که پدربزرگم در سال‌های جوانی، برای مادربزرگم می‌نوشت. 


پدربزرگم در آن سال‌ها برای تحصیل در رشته ی حقوق عازم برلین می‌شود. اما قبل از سفر، با مادربزرگم نامزد می‌شوند، و آن طور که می‌گویند، او در سال‌های تحصیل خود در آلمان، نامه ‌های زیادی برای نامزدش می‌نویسد، که مضمون و حال و هوای این نامه ‌ها بی‌شباهت به درس‌هایی نیست که آقای صلاح ‌الدین به همسرش فاطمه می‌دهد. این را هم می‌دانم که عکس ‌العمل مادر بزرگ من هم، درست مثل فاطمه، از جنس بی ‌توجهی و «گناه و حرام» بوده... با تصور رابطه سرد و ناموفقی که احتمالا بین آن دو می‌گذشته، من، نخستین جملات رمان خانه ی خاموش را نوشته ام.». پایان نقل از نوشتار مترجم رمان خانه خاموش. ا. شربیانی



خرید کتاب خانه ی خاموش 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محسن فرهمند

کتاب نان سال های جوانی


والتر فندریش، شخصیت اصلی این رمان عاشقانه، در آلمان پس از جنگ و در دوره ی موسوم به «معجزه ی اقتصادی» زندگی پرتغییر و تحولی را پشت سر گذاشته است. او بعد از جنگ، کارآموزی در شغل های مختلفی را تجربه کرده است: کارآموزی در تصدی گری بانک، نجاری، فروشندگی و برق کاری. والتر در نهایت شغلی پرسود و منفعت پیدا می کند و به عنوان تعمیرکننده ی ماشین های لباسشویی مشغول به کار می شود، اما همچنان از زندگی خود ناراضی باقی می ماند.


 اما یک روز، این نارضایتی با درخواستی از سوی پدرش برطرف می شود؛ پدر از او می خواهد که در یک ایستگاه قطار، به دنبال دختر یکی از همکارانش برود. ملاقات با هدویگ بیست ساله به نقطه ی عطفی در زندگی والتر تبدیل می شود. او مصمم است که علاقه ی این دختر جوان را جلب کند و عزمی را از خود نشان می دهد که یادآور دوران کودکی اوست؛ زمانی که در شرایط سخت اقتصادی خود، ولع سیری ناپذیر و وسواس گونه ای در طلب نان داشت. 


اوضاع و احوال دشوار محیط پیرامون، والتر را به یک دزد تبدیل کرده بود تا اینکه سرانجام، تنها چیزی که برای او اهمیت داشت، پول بود. در نهایت، فقط قدرت عشق به هدویگ است که ارزش های اخلاقی فراموش شده را دوباره به یاد والتر می آورد.


  کتاب در مورد پسری فقیر است که روزی به شهر بزرگی آمده تا حرفه ای یاد بگیرد او همیشه فقیر و گرسنه بوده و سال ها بعد وقتی تعمیرکار ماهری می شود هنوز مهم ترین دغدغه ذهنیش نان است . قرار است او با دختر رئیسش ازدواج کند تا اینکه یک روز به ایستگاه قطار می رود تا دختر تازه واردی به نام هدویگ را راهنمایی کند و ......... او متوجه می شود در زندگیش چیزهای بسیار مهم تری از نان نیز وجود دارند


  سبک نوشتنش عالیه یعنی هنر نویسندگیش همون هنر نویسندگی هست که توی عقاید یک دلقک هم دیده بودیم اما من از کتابش متنفر شدم واقعا بدم اومد چون موضوعش حالم را بهم می زد و اونقدر قسمت مورد نقدش مخالف عقاید من بود که به هیچ کدوم از نقاط قوتش نمی تونم توجه کنم هر چند خیلی چیزهای دیگه رو هم می خواد بگه . 


هاینریش بل کسی بود برای من که بزرگ ترین و زیباترین مفهوم عشق را توی وجود یک دلقک نشون داده بود اما اینجا تنها چیزی که می دیدم خودخواهی بود و عشق های ظاهری ..... قهرمان داستان ما چند سال با دختری دوست بود هیچ نشونه ای از چگونگی دوستی چند ساله انها در کتاب نیست اما می دونیم اظهار علاقه قهرمان داستان تا حدی بوده که قرار ازدواج گذاشته و بعد یک دفعه در یک دقیقه فقط با دیدن صورت یک دختر توی ایستگاه قطار همه چی زیر و رو می شه و یادش می افته چه کار اشتباهی کرده ... 


شاید اگه نویسنده کس دیگه ای بود این قدر خصمانه به کتاب نگاه نمی کردم اما نمی تونم از کسی عاشقانه ترین قصه دنیا رو نوشته قبول کنم که بذاره یک مرد فقط با یک نگاه تمام تعهداتش را زیر پا بگذاره و عشقش را فقط با یک نگاه پیدا کنه نه چیز دیگه . 


به نظر من تو زندگی مهم ترین چیز وجدان و حس مسئولیته حتی خیلی برتر از عشق و بدترین و تنفرامیزترین جای داستان قسمتی بود که پسر فکر می کرد در حق لورا نامردی می کنم اما نمی کشمش که باهاش کنار می یاد فراموش می کنه .... این که این قدر بی مسولیت باشیم در قبال رفتارمون و فکر کنیم اونها هم مثل ما ظاهری بودن ........ 


در همین زمان با خودش بگه اولا مثل کسیه که اشتراک روزنامه ای را داره که مطالبش را هر روز می خونه اما اصلا به این توجه نمی کنه که یک اگهی داره که به دلایل غیر مترقبه ممکنه روزنامه به دستتون نرسه یعنی واقعا وقتی با کسی قرار ازدواج می ذارید همچین اگهی هم دنبالش هست ؟!!!!!!!!!!!! فکر کنم توی هر رابطه ای باید توی کلماتمون دقیق باشیم و خودمون را معتقد به کاری که بهش پایبند نیستیم نشون ندیم ..... یک چیز جالب این بود که از جمله معیارهای زیبایی دست های بزرگ یک خانم بود :دی


 آلمان چند سال پیش یک مجموعه ای از میراث این هنرمند را گردآوری کرد که جالبه بدونید در بین اونها 70هزار نامه هم بوده

رمان «نان سال‌های جوانی» نوشته‌ی «هاینریش بل» نویسنده‌ی صاحب‌نام آلمانی را «محمد اسماعیل‌زاده» به فارسی برگردانده است. این رمان سرگذشت مرد جوانی به نام فندریش و تاثیری که قحطی و گرسنگی پس از سال‌های جنگ جهانی دوم روی او گذاشته به تصویر می‌کشد. او با دختری آشنا می‌شود و جریانی عاشقانه با تصویر قحطی و گرسنگی در سال‌های پس از جنگ در این رمان درهم می‌آمیزد. در بخشی از داستان می‌خوانیم: «... گرسنگی قیمت‌ها را به من یاد داد، فکر نان تازه مرا کاملا از خود بی‌خود می‌کرد، من غروب‌ها ساعت‌های متمادی بی‌هدف در شهر پرسه می‌زدم و به هیچ چیز دیگر فکر نمی‌کردم به جز نان.


چشم‌هایم می‌سوخت، زانوهایم از ضعف خم می‌شد و حس می‌کردم چیزی مثل گرگ درنده در وجودم هست. نان.» هاینریش بل (۱۹۸۵-۱۹۱۷) نویسنده‌‌ی آلمانی است که موفق به کسب نوبل شده است. مضمون بیشتر نوشته‌های او جنگ و پیامدهای آن بر زندگی و اوضاع انسان‌هاست. آثار او عبارتند از: «سیمای زنی در میان جمع»، «آبروی ازدست‌رفته کاترینا بلوم»، «شبکه امنیتی» و «بیلیارد در ساعت نه و نیم»، «قطار به موقع رسید»، «گوسفندان سیاه»،


 «آدم، کجا بودی؟»، «و حتی یک کلمه هم نگفت»، «خانه‌ای بی‌سرپرست»، «نان سال‌های جوانی»، «یادداشت‌های روزانه ایرلند»، «عقاید یک دلقک»، «جدایی از گروه»، «پایان ماموریت»، «زنان در چشم‌انداز رودخانه»، «میراث»، «فرشته سکوت کرد»، و «اتفاق». کتاب حاضر را نشر «چشمه» منتشر کرده و در اختیار مخاطبان قرار داده است.


خرید کتاب نان سال های جوانی 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محسن فرهمند

کتاب نقاشی


راوی این کتاب که با نام اچ شناخته می شود، نقاش بسیار موفق و پرآوازه ی پرتره است. او از ثروتمندان، پول خوبی دریافت می کند و زندگی پررفاه و آسوده ای برای خود فراهم کرده است. کسانی از کارهای او تعریف و تمجید می کنند که مطلقا از هنر هیچ چیز نمی دانند و این موضوع، برایشان هیچ اهمیتی هم ندارد. اچ، خود را یک پرتره نگار تلقی می کند و نه هنرمندی جدی و جریان ساز، اما رنج و سرخوردگی اش از جایی آغاز می شود که او در عین حال، استعداد و توانایی انجام «کارهای بسیار بزرگتری» را در خود احساس می کند.


 اما او، کوچک ترین ایده ای درباره ی معنای «کارهای بسیار بزرگتر» و چگونگی رسیدن به آن ها ندارد. زندگی اچ در بسیاری از جهات، همانند کارش خالی از هنر و هدف است. او رابطه ی عاشقانه ی بسیار سرد و نامطلوبی دارد و حلقه ی کوچک دوستان نه چندان صمیمی اش نیز، نقشی در زندگی روزمره اش ایفا نمی کنند. اچ، خود را در نقطه ی عطف زندگی خود می بیند و احساس می کند که باید با نابود کردن همه چیز، شروعی دوباره را تجربه کند؛ بنابراین به نوشتن رمان روی می آورد تا بتواند چیزی در وجودش را آزاد سازد و ارتباطی مجدد با روح هنرمندانه ی خود برقرار کند.


کتاب های زیادی از ساراماگو خوندم . همیشه دلم می خواست این کتاب را هم بخونم جذابیت اصلی در حقیقت اسمش بود برام . من عاشق نقاشی هستم در حقیقت یک زمانی تابلو هم زیاد کشیدم از اون طرف ساراماگو هم باب طبعم هست پس فکر می کردم این کتاب باید برام جالب باشه تا این بار در دسترسم بود .


خوب نمی دونم موضوعش را چطور شرح بدن نقاشی که پرتره افراد پولدار را می کشه و از این راه پول در می یاره و زمانی تصمیم می گیره هنرمندتر باشه جور دیگه ای بکشه تصمیم می گیره بنویسه تمرین نویسندگی بکنه و دائم در حال مرور تفاوت و شباهت نقاشی و نویسندگی و زندگی هست . روزمرگی هاش ف مسافرت هاش ، احساساتش ، دوستاش ....


کتاب متوسطی بود و در حقیقت چندان دوسش نداشتم راستش جملات و بیان برام زیبا بود به خصوص اواخر کتاب خیلی خوب و همراه باهاش پیش می رفتم سریع پیش می ره خوش خوان هست گیرا و قوی نوشته شده اما راستش من اصلا موضوع را درک نمی کردم ارتباط اتفاقات و احساسات را به هم . یک سری صفحات زیبا بود برام که توی ذهنم ربطش را متوجه نمی شدم و ایده اصلی برام خیلی دور از دسترس بود یعنی در کل درکش نکردم فقط از روانی متن لذت بردم .

هیچ کس دوست ندارد به هراس های خود اعتراف کند .


واقعیت این است که نگریستن به چشمان کسی که زمانی او را دوست داشته ایم ، و بر زبان آوردن این عبارت که : ( دیگر تو را نمی خواهم ) ، بسیار دشوار است .

- با تو بودن را دوست دارم . 

گمان نمی کنم عبارت بهتری برای بیان چنین احساسی به دیگران وجود داشته باشد .

کتاب نقاشی – ژوزه ساراماگو – نشر هنرکده

همچون سایر آثار ژوزه ساراماگو، نقاشی نیز ماجرایی کوبنده، صریح، و تاثیر گذار است. کار، احساسات و عواطف، و رویدادهای سیاسی، اگر نه به یک اندازه، دست کم با تفاوت های اندک، متن این ماجرا را تشکیل داده اند.

کتاب نقاشی بی تردید نظر خوانندگان فهیم و مشتاق آثار متفاوت را جلب خواهد کرد و تاثیری ماندنی در ذهن و خاطره آنها خواهد گذاشت.


خرید کتاب نقاشی 

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محسن فرهمند

کتاب عشق

خانم تونی موریسون، استاد برجسته علوم انسانی در دانشگاه پرینستون امریکاست. نام اصلی او « مکوئه آنتونی وفورد» است. او در 18 فوریه 1931 در لوراین (ایالت اهایو) متولد شد. موریسون دومین فرزند از چهار فرزند خانواده ای سیاه پوست بود و از طبقه کارگر؛ خانواده ای مهاجر که برای فرار از مشکلات تبعیض نژادی جنوب امریکا، به شمال رفتند.


او به ادبیات علاقه بسیاری داشت؛ از جین آستن تا تولستوی. پدر موریسون، جورج وفورد، جوشکاری بود که علاقه زیادی به نقل داستان های عامیانه درباره سیاه پوستان و انتقال آن به نسل بعدی داشت.


تونی موریسون در سال 1949 وارد دانشگاه هووارد در واشنگتن دی.سی شد. در همین زمان بود که او نامش را از کلوئه به تونی تغییر داد. او در توضیح علت تغییر نامش می گوید:«تلفظ کلوئه بسیار سخت است». موریسون پس از انتشار اولین رمانش و موفقیت آن، در یکی از سخنرانی هایش گفت: «من در اصل کلوئه آنتونی وفورد هستم. وقتی اولین رمانم چاپ شد، بسیار تأسف خوردم که چرا خودم را تونی موریسون نامیدم.»


 موریسون تحصیلاتش را در دانشگاه کرونل نیویورک ادامه داد. او تز کارشناسی ارشدش را در مورد «ویلیام فاکنر» ارائه کرد. طی سالهای 1955تا 1957، موریسون استاد زبان دانشگاه تگزاس جنوبی در هوستون بود و در گروه زبان دانشگاه هووارد نیز انگلیسی تدریس می کرد.

 

موریسون در انجمن هنرهای ملی و آکادمی و مؤسسه هنر و ادبیات امریکا عضویت دارد. او سعی می کند با استفاده از نفوذش از هنرمندان دفاع و نویسندگان سیاه پوست را به انتشار آثارشان تشویق کند. موریسون در سال 1984 رتبه آلبرت شروتز دانشگاه نیویورک و در سال 1898 در رشته علوم انسانی، رتبه پروفسوری روبرت گوهین را دریافت کرد.

 خودش درباره انتخاب نام «عشق» برای کتاب می گوید:« در انتخاب نام کتاب، دشوارى هاى زیادى داشتم. عشق واژه خطرناکى است، زیاد از آن استفاده شده و تقریباً کهنه است. اما وقتى این اسم را از زبان ناشرم شنیدم، هیجان زده شدم.» 


موریسون با ماهیت عشق برخوردی شجاعانه داشته است. او نقش انکار ناپذیر شهوت، تسلط مقتدرانه عشق بر انسان و بیم و هراسی که عشق با خود دارد را آنچنان ملموس به رشته تحریر در آورده است که به هراسمان می اندازد و همه اینها در کنار شخصیت هایی قرار گرفته است که به زیبایی پرداخته و غنی شده اند. وجود فضاهای قابل توجه و ادراک عمیق او از موقعیت ها، روابط انسان ها و حالات درونی شان، نگاهی بسیار تازه به عشق، این مفهوم بسیار بسیار قدیمی بخشیده است. 


«عشق» در میان تمام این ماجراها همچنان جزو دغدغه هاى همیشگى موریسون است. روابط میان جامعه با فردى که متفاوت از جمع به نظر مى رسد و تلاش و تقلاى سیاهان امریکا براى دستیابى به حقوق مدنى خود.در رمان «عشق» همه چیز حول محور بیل کازی می چرخد. او که سال ها از مرگش می گذرد، اما هنوز هم اگر کینه ای هست، عشقی، یادی و یادگاری همه از آن اوست. کازی رویای مردی را در ذهن مخاطب باقی می گذارد که انگار زندگی همه و همه زندگی، بر محور اوست که می گردد. لااقل آدم های جهانی که موریسون خلق کرده است انگار وجودشان با بیل کازی است که معنا می یابد و بدون او هیچ هویت مستقلی ندارند.

 

بیل کازی صاحب مهم ترین هتل شهر و ثروتمند ترین مرد آن حوالی است. البته داستان  از جایی آغاز می شود، که سال هاست کازی مرده است ،حدود بیست سال، و تمام این سال ها خاطره اش هنوز همه جا سنگینی می کند: در شهر، در خرابه های هتلی که سال هاست از شکوه و رونق افتاده است ، در میان زنان و کشمکش ها بر سر ارثیه اش.زمان روایت داستان، اواخر قرن بیستم است، دختر جوانی برای کار به آن خانه می آید.


 آن خانه، جایی است که زن های کازی ،همسر و نوه اش، با هم زندگی می کنند. دو زنی که در کودکی شان، پیش از آن که هید همسر کازی شود، همبازی و دوستان خوبی بوده اند.بیل کازی مرد بسیار ثروتمند و دست و دل بازی است که هتل مشهوری را اداره می کند . در زمان شروع داستان ، سال ها از مرگ او می گذرد اما همچنان سایه او بر تقدیر زنانی که در زندگی او حضور داشته اند سنگینی می کند .


 عروسش می ، نوه اش کریستین ، همسر دومش هید که در هنگام ازدواج دختری 11 ساله و هم بازی نوه او می باشد ، ال آشپز رستوران ، ویدا خدمتکار رستوران و جونیور دختر جوانی که در نقطه شروع داستان برای کمک به هید به استخدام او در امده است . هر یک از این زنان به دنبال بیل هستند و تمایلی به او در قالب پدر ، همسر ، عاشق ، محافظ و یا دوست دارند . بیل با این که مرکز توجه این زنان است خود مشغولیات دیگری مانند ماهیگیری و زنی افسونگر به نام سلستیل را دارد . 


به صورت کلی همانند نامش ، موضوع کتاب نیز در باره عشق است عشق های آزاد ، شهوت ، خشم و ترس و دلهره همراه با عشق . کتاب قشنگیه . روان و گرم و روندش  شیوه آشکار شدن حقایقش هم زیباست . فقط یک مقادیری آخرش گیج کننده است اگه کسی رمان را خونده خوشحال می شم برداشتش را در مورد پایان داستان بگه .

خانم موریسون در سال 1993 برنده جایزه نوبل ادبیات شد و موقع گرفتن جایزه گفت : این جایزه خیلی چیزها را تغییر می دهد . خانم موریسون استاد دانشگاه هستند .


 قسمت های زیبایی از داستان


نفرت چه کارها که نمی کند !همه چیز جز خود را می سوزاند ، و مصیبت آدم هر چه می خواهد باشد ، چهره اش دقیقا مثل چهره دشمنش می شود .

 

شناختن آدما خیلی سخته . تنها چیزی که می شه در موردش حرف زد رفتار آدماست . نفرت هم مثل دوستی به چیزهایی جز نزدیکی فیزیکی احتیاج دارد . نفرت برای تثبیت خویش خلاقیت و کار سخت می خواهد . هیچ وقت فکر نکن که تنهایی . هیچ وقت . بدون بعضی وقتا رفتن از موندن دل و جرات بیشتری می خواد . 


خرید کتاب عشق 



۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محسن فرهمند

کتاب خانواده موسکات


کتاب خانواده‌ی موسکات، اثر ایزاک باشویس سینگر، برای اولین بار بین سال‌های 1945 و 1948 در روزنامه‌ی ییدیش‌زبان فوروِرتس انتشار یافت و در سال 1950 در قالب کتابی دو جلدی عرضه شد. ترجمه‌ی کتاب به زبان انگلیسی نیز در یک جلد و در همین سال به چاپ رسید. داستان این رمان فوق‌العاده، به زندگی تباه شده‌ی یهودی‌های اروپای شرقی در اوایل قرن بیستم میلادی می‌پردازد. 


قبل از این دوران، تمام اقشار این جامعه‌ی پیچیده را شخصیت‌هایی قدرتمند و مستقل تشکیل می‌داد و زندگی و شادابی میان آن‌ها جریان داشت. کارهای شخصیت‌هایی با نام‌های مشولام موسکات و آسا هشل بنت، هسته‌ی مرکزی رمان را شکل می‌دهند، اما تمرکز اصلی داستان بر روی تمدنی است که در اتاق‌های گاز جنگ جهانی دوم برای همیشه نابود شد.


و باز ایزاک باشویس سینگر...عالیجنابی که جهان روایی اش همیشه حیرت آور است...«خانواده موسکات» یکی از شاهکارهای این لهستانی یهودی ست...مردی که در این متن هشت صد و اندی صفحه ای روایت گسترده ای می کند از یک خانواده ی ثروتمند یهودی در سال های قبل جنگ جهانی اول در ورشو تا آغاز جنگ دوم و حمله آلمان به لهستان....رمان مانند بسیاری از کارهای دیگر او در بافت اجتماعی یهودیان سنتی و مدرن شرق اروپا می گذرد...


رمان درباره ی یک مرد ثروتمند یهودی ست که برای سومین بار زن گرفته.اویی که در ورشو روزگار می گذراند و چون دیکتاتوری پسران و دختران اش را زیر قدرت خود دارد...و خانواده ی پر جمعیت اش...ورود یک عاشق خواندن و تحصیل از روستایی دورافتاده به این خانواده، جوانی که نسخه ای از اخلاق اسپینوزا، فیلسوف محبوب سینگر، با اوست جریان های دیگری می سازد...رءالیسم رمان پر جان و مملو از برخوردهای فرهنگی ست میان آدم ها..


.از یهویان فرودست تا خاخام های رادیکال...از یهودیان مدرن که رمان می خوانند و به کنیسه نمی روند تا دخترانی که پدران شان برای ازدواج آن ها تصمیم می گیرند...جنگ، سقوط ارزش ها، مرگ و امید...رمانی چونان بودنبورک های توماس مان شاید...سینگر عمری طولانی داشت و در اوایل دهه ی نود در هشتاد و هفت ساله گی در آمریکا از دنیا رفت.او جایزه ی نوبل سال هفتاد و هشت را هم برد..


.انتشار این رمان بزرگ و خواندن اش هیجان زده ام کرده، چه درباره اش بسیار خوانده و شنیده بودم...سینگری که به شکل جدی با ترجمه ی مژده دقیقی و داستان های کوتاه اش به ما معرفی شد...او تمام آثارش را به ییدیش می نوشت و بر ترجمه ی انگلیسی نظارت می کرد...جهان او مملو از تناقض ها و نشانه های یک اقلیت مهم تاریخی ست...رمان را فریبا ارجمند به فارسی برگردانده و مشخص است چه قدر زحمت کشیده.


مخصوصن در ضبط اسامی نه چندان مانوس یهودی...«خانواده موسکات» یکی از اتفاق های مهم ادبیات قرن بیستم است...اتفاقی که همه را دعوت می کنم به خواندن اش...رمانی بزرگ که راوی زوال یک خاندان است شاید...


به گزارش لیزنا بر اساس اعلام روابط عمومی انتشارات روزنه، خانواده موسکات، به قلم آیزاک باشویس سینگر، برنده نوبل ادبی سال ۱۹۷۸، اولین بار به صورت پاورقی و به زبان ییدیش در فاصله ۱۹۴۵ تا ۱۹۴۸ و به صورت کتاب به زبان های ییدیش و انگلیسی در سال ۱۹۵۰ منتشرشد. ترجمه حاضر از متن انگلیسی انجام شده است.


این کتاب روایت زندگی تعداد زیادی کاراکتر است و بازه زمانی تقریبا سی ساله ای را، از ۱۹۱۱ تا شروع حمله آلمان به لهستان در جنگ جهانی دوم در برمی گیرد. در این تصویر پانورامیک، سینگر به یهودیان حسیدی و ارتدکس، برآمدن سکولاریسم، فروپاشی سنتهای قرن نوزدهم، و ... می پردازد.


سینگر در این رمان ضمن روایت سرگذشت کاراکترهای خود روش زندگی و سنت های یهودیان ورشو پیش از جنگ جهانی دوم را روایت کرده است، روایتی که نخواسته موضوع خود را بستاید یا درباره اش گزافه گویی کند. بنابراین سینگر همکیشان و هموطنان خود را با تمام سایه-روشنهای اخلاقی ایشان تصویر کرده است.


خرید کتاب خانواده موسکات

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محسن فرهمند

کتاب خاطرات صد در صد واقعی یک سرخ پوست پاره وقت

شرمن الکسی، نویسنده ی موفق و پرطرفدار ادبیات امریکا، داستان کاریکاتوریستی آینده دار به اسم جونیور را روایت می کند که در قبیله ی سرخ پوست اسپوکان بزرگ می شود. جونیور که تصمیم گرفته است آینده اش را با دستان خودش بسازد، مدرسه ی پر از مشکل خود را رها کرده تا در مدرسه ی سفید پوستان در شهری کشاورز نشین تحصیل کند؛ جایی که تنها سرخ پوست دیگر آن، تشویق کننده ی تیم های ورزشی مدرسه است. 


کتاب خاطرات صد در صد واقعی یک سرخ پوست پاره وقت، تأثیرگذار، سرگرم کننده، خوش ساخت و بر اساس تجارب واقعی نویسنده ی اثر است و داستان معاصر بلوغ یک پسر بومی آمریکایی را روایت می کند؛ پسری که در تلاش است تا سرنوشتی که برایش مقرر شده را به شکلی بهتر تغییر دهد. مترجم فارسی کتاب در جایی درباره ی سبک نویسندگی شرمن الکسی گفته است که او سبک خود را دارد که سنخیتی با سبک های شناخته شده ندارد. سبک یک مسأله ی شخصی است، بعد تبدیل به یک آموزه می شود که در آثار الکسی این آموزه به وضوح قابل مشاهده است.


جونیور، کاریکاتوریست نوجوان در اقامتگاه سرخپوستان زندگی می کند. او با گرفتاری های جورواجور جسمی به دنیا آمده. اطرافیانش جز دوست یک دل و یک رنگ او مرتب آزارش می دهند. جونیور به قصد آموزش بهتر اقامتگاه را ترک می کند و به مدرسه ای تمام سفیدپوست در شهرک مجاور می رود. قوم و قبیله اش به او که نخواسته هم رنگ جماعت باشد لقب خائن می دهند و دردسری تازه شروع می شود.


نویسنده‌ی وبلاگ هبوط درباره‌ی «خاطرات صد در صد واقعی یک سرخپوست پاره وقت» می‌گوید: از آن کتاب هاست که باید بگیری به دست و اجازه بدهی خودش تو را ببرد تا آخرین خط، نقطه.

در سطر سطرش زندگی را می‌شود نفس کشید و مزه مزه کرد و مگر زندگی چیست جز همین غم‌ها و شادی‌ها، سختی‌ها و گرفتاری‌ها، عشق‌ها و ناکامی‌ها، اشک‌ها و لبخند‌ها، شکست‌ها و گاهی هم  پیروزی‌ها، مبارزه و مبارزه و مبارزه…


جونیور پسرکِ سرخپوست جسوری است که با وجود مشکلات جسمانی تصمیم می‌گیرد برای ادامه تحصیل از اردوگاه سرخ پوستی بزند بیرون و ۳۵ کیلومتر دور‌تر  با سفید پوست‌ها همکلاس شود.

تیر و طایفه سرخوپوستی‌اش حتی بهترین دوستش او را یک خائن می‌دادند و سفید پوست‌ها هم اعتنایی به او نمی‌کنند ولی چونیور مرد مبارزه است و به این راحتی‌ها صحنه را خالی نمی‌کند!

جونیور از متفاوت هایِ بی‌کله است شاید، از آن‌ها که دنیا و ما فی‌هایش را به مبارزه می‌طلبند، از آن‌ها که به کم‌ها و کوچک‌ها قانع نمی‌شوند می‌زنند به دلِ روزگار غدار هر چه بادا باد.


خرید کتاب خاطرات صد در صد واقعی یک سرخ پوست پاره وقت

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
محسن فرهمند